۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه

۱۳۹۳ دی ۱۱, پنجشنبه

سال نوی میلادی

توی مترو، سر راه خونه‌ی م اینا، بحث سال نوی یک سال پیش شد. یه جایی وسط بحث، ن بهم گفت تو همیشه فقط خاطرات بد یادت میمونه، هیچوقت خاطره‌ی خوبی یادت نمی‌مونه. خب حرفش درسته، دلیل به‌جای جالبی هم داره، ولی مسلماً‌ جلوی اون به این مسائل اقرار نمی‌کنم. گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش.
یاد آهنگ Black Treacle می‌افتم.
--
خونه‌ی م از قرن ۱۹ام به همین شکلش مونده؛ آسانسورشون صندلی داشت. پارکت کفشون هم‌تراز تخته‌های کشتی‌های بین‌قاره‌ای دوران مهاجرت به آمریکا بود. یا لااقل دوست داشت وقتی روش راه می‌رفتی، نوای برادران قاره‌پیماش رو اجرا کنه.
یه مقدار خوبی منو یاد خونه‌ی مامان بزرگم اینا مینداخت. نه صدای تخته‌ها، که جو خونه. سوا از انواع و اقسام نقاشی های روی دیوار، که انگار یکی فقط بر حسب تاریخ نقاشی چیدتشون. کلی اشیا دکور قدیمی هم دور تا دور خونه پخش بود. مثلینکه یکی رفته جمعه بازار رو جمع کرده گذاشته تو یه جعبه، آورده وسط خونشون، یه چشم‌پوش بسته و شروع کرده هرچی دستش میومده رو پرت کرده اینور اونور خونه.
شاید اصلاً بابا بزرگش سال‌ها پیش دقیقاً همین کارو کرده.
ترک‌ها هم جمعه بازار دارن بالاخره.
--
ترک‌ها شبیه به ایرانی‌ها هستن. مثل ایرانی‌ها هم بینشون بعضاً استثانائاً‌ آدم‌های جالب و خوبی میشه پیدا کرد. این سال نویی که خونه‌ی م بودیم، هرچند زبان غالب صحبت‌ها ترکی بود اما باز بهم خیلی خوش گذشت. فکر کنم دلیلش هم آدم‌ها بودن. بودن (بعد از مدت‌ها) اطراف آدم‌هایی که پس‌زمینه‌ی نسبتاً متفاوتی دارن حس جوونی و زندگی بهم داد. حتی ترکی تمرین کردن هم خوش گذشت.
شاید هم صرفاً‌ تصمیم گرفته بودم از این یه خاطره‌ی خوب بسازم. محض ابطال تئوری‌های ن. نه که تئوری‌هاش اشتباه باشن، بلکه دوست‌ دارم که اشتباه کردنش رو ببینم.
--
Like a key under the mat

۱۳۹۳ آذر ۳۰, یکشنبه

نامه‌ای به زوریخ

 یه پری‌روزی اپلیکیشن ETH-Z رو به زوریخ فرستادم؛ دیروزش ایمیل فرستادن که رسیده. کم کم دارم بهتر متوجه میشم که دقیقاً چقدر از ماجرا، رفتن به رشته‌ای ه که بیشتر دوست دارم،‌ و چقدر از ماجرا رفتن به مکانی‌ه که با مردمش سازگارترم. البته اولین اقدامی که بخش معتاد‌تر ذهنم تشویق می‌کنه، غر زدن از همه‌ی مسائل این ماجراهاست که هر چند روز یک بار مثل گرگی که شب وقتی خوابی بره‌هات رو تکه تکه می‌کنه، ذهن آدم رو وقتی حواسش نیست می‌فرسایه.
----
فرداش (مثلاً)، گ ازم پرسیده بود اگه یکی برات یه هدیه ای بگیره، دوست داری چی باشه؟ بهش گفتم دلم میخواد یه چیزی باشه که شناخت طرف مقابل از من رو نشون بده. جمعه شب دیروقت، س از ونکوور رسید. با چی؟ خب با دو تا اسپری مورد علاقه‌ام که قرن‌هاست توی ترکیه و ایران یافت نمیشه. تم یکیشون شاهین و دیگری گرگ‌ه.
----
این روزها، همه چیم - همه‌ی مشکلات، همه‌ی درگیری‌ها، همه اقدام‌ها و فعالیت‌ها - دور یه محور ثابتی می‌چرخه؛ جایی که بایستی باشم، نیستم. البته این رو یه موتیف انتزاعی بپذیرید، چون‌که از «جای مناسب»‌ (یا متضادش، «جای نامناسب»)، «بایستی»، و «بودن» ادراک محسوس دقیقی هنوز ندارم. هرچند این موتیف‌ انگیزه‌ی اصلیم برای همه‌ی کارهای حال‌ام ه، دنبال این‌ هم هستم که تو بحبوحه‌ی همه‌ی این کارها به یه درک کارایی از این مسائل هم برسم. یه چرخه‌ی دیگه، اگه چرخه و دور کم داشتیم.
----
معمولاً چیزی که به‌وسیله‌اش، عدم سازگاری خودم رو با محیط وصف می‌کنم، آدم‌های اطرافم هست: ذهنیت هم‌خوانی نداریم. کم کم فکر می‌کنم این وصف به‌جایی نیست، چون وابسته به آدم‌های اطرافم هست و آدم‌ها - منجمله خودم، البته که حتی خودم - دائماً در حال تغییرن. وصف بهتر، این هست که خودم و آدم‌های اطرافم دنبال چیزهای متفاوتی هستیم. اگر بیشتر اطرافیانم بپرسن که چرا با فوات درباره‌ی کار کردن روی یه پروژه‌ی علوم شناختی صحبت کردی، یارای پاسخگویی ندارم؛ نمی‌تونم طوری توضیح بدم که شخصی با ذهنیت معمول اطرافیانم نسبت به عقلانیت این عمل قانع شه؛ همچین کاری توی فضای ذهنیشون جایگاهی نداره.
تازه، این وصف خیلی هم پراگماتیستیک‌تره. چه سوژه‌ای بهتر از عمل و هدف برای توصیف شباهت‌ها و تفاوت‌ها؟ (فحش‌هاتون در مورد «بهتر» رو می‌تونین این پایین کامنت کنین - استقبال میشه)
----
علی ایّ حال، به عنوان یه مفهوم انتزاعی، تقریباً متوجهم دنبال چی هستم؛ البته اگه خونواده‌ام در اشتباه باشن و این‌ها همه‌اش سایه‌ای از Procrastination نباشه. باید یه طوری ارتباط این موتیف با تصمیم‌گیری‌هام رو بهتر درک و کنترل کنم. باشد که روزی روزگاری، دورِ ماجرا، به عمل و نتیجه‌ هم برسه.

Stay tuned.

قصه، صحنه اول پرده اول.

اخیراً جایی، فکر کنم توی سریالِ جدیدالپخشِ (من خودِ عربم) Fargo، یه قصه‌ای شنیدم.

«یه روزی یه مردی داشته می‌رفته که سوار قطاری بشه. هوا سرد بوده و قطار می‌خواسته حرکت کنه. خودشو بدو بدو به قطار می‌رسونه و در عجله‌ی پریدن توی قطار، یکی از چکمه‌هاش (یا دستکش‌هاش؟) می‌افته رو زمین ایستگاه. میره توی قطار و یهو متوجه می‌شه اون‌یکی چکمه‌اش (یا دستکش‌اش) نیست. اینور و اونور رو نگاه میکنه، یهو رو زمین ایستگاه می‌بیندش، در حالی که قطار داره یواش یواش سرعت می‌گیره و از ایستگاه میاد بیرون. ‌دیگه دیر شده و نمی‌تونه برگرده چکمه‌اش رو ورداره؛ پس اون‌یکی چکمه‌اش رو هم در میاره و از پنجره‌ی قطار می‌ندازدش بیرون؛ که اگه یه موقعی یه بنی بشری چکمه‌اش رو پیدا کرد و ورداشت، یه ست چکمه‌ی کامل داشته باشه،‌ نه یه لنگه که به دردش نخوره.»

آره، به احتمال زیاد از فارگوست. از جنس قصه‌هایی‌ه که دو تا کوئن علاقه دارن روایت کنن.

---
برای یحییایی که زندگیش بدون قطار نمیگذشت، و برای مائده‌ای که کل زندگیش در روایت قصه‌ها خلاصه می‌شد.

۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

«واسطه»

باید بعضی از چهره‌ها رو به خاطر سپرد. نه بابت ویژگی‌های خود چهره، بلکه به خاطر اهمیت شخص صاحبش. که وقتی دوباره چهره دیده شد، واسطه‌ای باشه برای یادآوری اون شخص، که چرا مهمه، و مهمتر از این، که چرا محترمه. در واقع، ارزش چهره، به واسط بودنش برای احترامِ اون شخص در خاطره‌ی آدم ه. چهره‌ی واسطِ احترام، چهره‌ی باارزشی‌ه.

اولین بار که دکتر فرهاد میثمی رو دیده بودم، به واسطه‌ی دوست مریم نامی بود که بعدِ گفتن داستان (هویتاً کلیشه‌ای) میثمی، بهم گفت یه بار محض آشنایی دفترش بریم. یادمه دو بسته کیک سیب از شیرینی فرانسه خریده بودم - یه بسته برای خوابگاه و بسته‌ی دیگه‌ای که با ضعف حافظه‌ام غرضش از تاریخ حذف شده - و به مریم یه کیک تعارف کردم. انگشتی بهش زد و گفت زیادی سفته، مونده و از مونده‌اش خوشش نمیاد. البته بی‌احترامی‌ای در حرفش نبود. از اونجا رفتیم دفترش، که وقتی وارد شدیم مشغول جلسه‌ی کتابخوانی‌ای بودن و ما گوشه‌ای منتظر ایستادیم.

کمی بعد جلسه پیشمون اومد. از اولین حرف‌هایی که زده بود، این بود که مردم فراموش کردن که هدیه دادن و گرفتن برای چی انجام میشه. دومین چیز مهمی که از اون دفتر هنوز به خاطر دارم، کاغذی بود روی یکی از قفسه‌های کتاب (یا بین دوتاشون؟) که روش نوشته شده بود «به جای نفرین تاریکی شمعی روشن کنید» - حرفی که عموماً به کنفوسیوس منسوب میشه.

کم مدتی پیش، سر تولد یکی بود که متوجه شدم نزدیک‌ترین آدم‌ها بهم توی این محیط، آدم‌هایی هستن که از اساس طرز تفکرشون با من فرق می‌کنه. نه که نمی‌دونستم. بلکه چیزی پیدا شد که بتونم درباره‌اش بنویسم. نمی‌دونم چه انتظاری داشتم از نظرهای اطرافیانم در مورد هدیه گرفتن، ولی هرچی هم بوده باشه، کماکان شنیدنشون برام تکون دهنده بود. مثل برگه‌ای که یهو توی پیاده روی بیرون خونه پیدا میکنی و روش به یه زبان دیگه ای - که البته اشتباهاً میفهمی - همه‌ی فکر‌های چند وقت اخیرت نوشته شده.

ذکر کتاب i ching ای که عموماً دکور میزم شده هم خالی از لطف نیست؛ اگه اطرافیانم ذهنیتی داشتم که بتونم در مورد این کتاب باهاشون حرف بزنم، این کتاب رو بیشتر می‌خوندم؟ شاید، مطمئن نیستم. دوست دارم تقصیر این مورد رو گردن خودم بندازم. باز ولی به واسطه‌ی این حرف زدن، این کتاب بخش بیشتر از خاطره‌ی زنده‌ی ذهنم رو درگیر خودش می‌کرد.
---
باید بعضی از چهره‌ها رو فراموش کرد. آدم دفترچه خاطرات محدودی داره. نه فقط این، بلکه بعضی از چهره‌ها، واسط خاطره‌ی اشخاصی هستن که ازشون کثافت ساطع میشه (دوست دارم قید «فقط» رو هم اضافه کنم ولی فعلاً سایه‌ام رو عقب می‌زنم) و شاید به اعماق تاریخ سپرده بشن بهتره. در واقع، همچون چهره‌‌ای، به خاطر واسط بودن برای خاطره‌ی بدکاری‌های یک آدم، کم‌ارزشه، و به خاطر سپردنش، تلخ و زننده.

۱۳۹۳ آذر ۴, سه‌شنبه

بیشتر زوریخ تا جای دیگه‌ای

۱. موسسه تکنولوژی فدرال زوریخ (یا: دانشگاه ETH-Zurich) اپلیکیشن دانشجویی سخت و پرخواسته‌ای داره. یکی از هزار و یک اطلاعات و مدارک خواسته‌اش، لیست دقیق تمامی درس‌های کارشناسی و ارشد به همراه ساعت‌های درسی، محتوای درسی و کتب تدریس شده هست. اخیراً یکی از سرگرمی‌های گسِ من شده پر کردن این اپلیکیشن.
۲. مشغول پر کردن اپلیکیشن مذکور در (۱) بودم؛ به طور دقیق‌تر، سمت چپ صفحه‌ام، سایتِ اپلیکیشن با زوم پایین باز بود و سمت راست، لیست ریزنمره‌های کارشناسی‌ام. مشغول انطباق محتوای این لیست، لیست سمت راست، اطلاعات به‌یاد مانده‌ام از دوران لیسانس (منجمله اسامی کتب و سرفصل‌ها)، و خاطره‌های هر درس و هر دوره بودم. مرور روشن‌گری بود؛ گویا شباهت قابل توجهی هست بین رویکردم به دانشکده مکانیک شریف در سال دوم به بعد لیسانسم، و رویکرد حال‌ام به دانشکده مهندسی کوچ. مثل اون موقع، بخاطر عدم توازن کارکرد و پاداش محیطم،‌ از محیط و اشخاصش زده شده‌ام. مثل اون موقع، معدود آدم‌هایی اطرافم هستن که دوست بشناسمشون. بر خلاف اون موقع، عدم توازن رو با بی‌اخلاقی اطرافیانم توجیه نمی‌کنم و به عنوان چیزی که (گمان می‌کنم) هست، می‌شناسم.
۳. اواسط روز، مشغول خوندن مطالب زیادی در مورد ایلون ماسک (Elon Musk) و شرکتش، تسلا موتورز بودم؛ سوا از جذبه و احترامی که این شخص در من برمی‌انگیزه، نیاز به مقادیری مطلب برای یه متن کوتاه داشتم.
۴. جایی بین رسوندن کارت بانکی یافت شده روبروی اودیتوریوم و رسیدن به خونه، بهم وحی شد که باید خیلی وقت پیش، یه جایی بین درس ریاضی مهندسی و درس علم مواد، از ماشین پیاده می‌شدم. همون اوایل سال دوم مکانیک شریف، زمانی که متوجه شدم اینجا با من هم‌خوانی نداره، باید بیخیال می‌شدم و می‌رفتم سراغ باقی زندگیم. ولی این کار رو نکردم. این‌چنین تصمیمی نگرفتم. نهایتاً اونجا بهم یه مدرک مهم داد، بعلاوه کلی دوست خوب؛ و مسلماً این‌ها قابل صرف نظر کردن نیستن. اما وقتی به این فکر می‌کنم که زندگیم چه جهتی می‌گرفت اگه گاوطور (ترجمه Bullish. متن گزارش‌های مالی زیاد/زیادی می‌خونم این روزها) از مسیر کارشناسیم می‌زدم بیرون و می‌رفتم سراغ چیزهایی که انتظار داشتم با من هم‌خون‌تر باشن. نتیجه‌ای از این مسیر نرفته در دسترس نیست، بابت همین بین دو تصمیم - ماندن و رفتن - با قیاس نتایجشون نمی‌تونم به قضاوتی برسم. ولی مشخصاً همون موقع، همون لحظات، انگیزه‌اش بوده. و انگیزه‌ شاید تنها چیزی باشه که یک مسیر رو نسبت به دیگری ارجح می‌کنه.
۴.۱ مثل انگیزه‌ای که من رو به سفر هرمز سوق داد و مسیر زندگی‌ام رو به قدر خوبی تغییر داد.
۴.۲ سوا از عدم تغییر مسیر اما، افت تحصیلی‌ام از شروع سال دوم کارشناسی به بعد کاملاً واضحه. افت معدل ۴ نمره ای در عرض دو ترم صرف‌نظر پذیر نیست.
۵. لزومی نداشت کارت بانکی رو بردارم، یا به نگهبانی برسونم، یا به صاحبش ایمیل بزنم. پاداشی برای این کارم دریافت نخواهم کرد/نکرده‌ام. تازه، هوا هم سرد بود.
دیوید هم مسلماً الزامی نمی‌دید که به ایمیل یه آدم نا‌آشنا جواب بده و سعی کنه با گفتن قضاوت‌های خودش درباره‌ی دو مسیر پیش رو، به طرف در تصمیم‌گیریش یاری کنه. (به گمان من) پاداشی برای این کارش دریافت نکرده/نخواهد کرد. تازه، احتمالاً هوای زوریخ هم این روزها سرده.
۵.۱ یا حداقل هنوز پاداشی نگرفته‌ام؛ یا حداقل هنوز پاداشی نگرفته. یا کم‌ِ کم می‌تونم فرض کنم به فکر پاداش گرفتن نبوده‌ایم.
۶. شک ندارم ارتباطی هست بین خوندنم مطالب (۳) را و تأملم در افکار بی‌سابقه‌ی (۴) (یکی غلط نگارشی این جمله رو تصحیح کنه لطفاً).
۶.۱ از این پس، ایلون ماسک منو یاد کلمه‌ی گاوطور خواهد انداخت.

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

«ولی نیچه خودکشی کرد»

سعید رو از نزدیک نمیشناختم. اگه هم اتاقی، هم خونه ای و هم دانشکده ای داشته باشم، اون بیشتر نقش همسایه و هم دانشگاهی داشت؛ فاصله ای دورتر از نزدیکان.
دیروز خبر فوت سعید بهم رسید. دوباره بهم یادآوری شد که دور هم نشستن و چرت گفتن و چرت شنیدن چقدر بی‌ارزش و بی‌هویت‌ه. یادم افتاد که هرچند نزدیک نبود، ولی همیشه بهش احترام خاصی قائل بودم.
این پست در مورد سعید نیست. احسان صدها بار بهتر از توان من در مدحش نوشته.
دوباره بهم یادآوری شد دور هم جمع شدن و چرت گفتن و چرت شنیدن چقدر پوچ و بی‌هویت‌ه. «ما مجموعه‌ای از تصمیم‌هایمان هستیم». یادم نمیاد این رو کی گفته بود.
---
ف توی مینیبوس توی راه خونه، از آوارگی توی کشور غریبه، جایی که حتی زبانش هم ناآشناست و سختی‌های متعاقبش میگفت. پیاده شد و یک و خورده‌ای دیقه بعد من پیاده شدم. یه جایی بین اون موقع و فردا ظهرش به ذهنم رسید مگه همگی یه سری آواره نیستیم؟ نهایتاً مگه همه‌مون نمیمیریم؟ چرا بخوایم یک‌سره ادای این رو در بیاریم که نمیمیریم و جاودانه هستیم؟ درست، شاید باشیم، ولی توجیه کردنش با مادی‌گرایی احمقانه نیست؟ چند سال میگذره و همه‌مون یواش یواش دندون‌هامون میریزه، بسته به ترکیب‌ ژنهامون اندام‌های داخلیمون از کار میفته، بدنمون دیرتر و بدتر خودش رو ترمیم میکنه و - اگه خوش‌شانس باشیم - یه روز صبح دیگه از خواب پا نمیشیم.
---
«انسان‌ها مجموعه‌ای از تصمیماتشان هستند.» هنوز هم یادم نمیاد این رو کی گفته بود. چطور میشه که ملت تصمیم میگیرن به جای حرف زدن در مورد چیزی که ذهنشون رو مشغول کرده، در مورد چرت و پرت حرف بزنن؟ جمع دیشب باهوش‌تر از این بود که نفهمه بحث و صحبت‌ها همه چرت بود و بی‌فایده. بیشتر جمع لا‌اقل. واضح بود همه‌شون حرفی برای زدن دارن. و نمی‌زنن. ترس رو می‌فهمم، هم‌جهت یا علیه‌اش عمل کردن خود یک تصمیم نیست؟
---
دوست دارم فکر کنم که پس از مرگ، باز زندگی‌ هست. تنها فرضیه‌ای که زندگی فعلی رو درخور صفت «آوارگی» می‌کنه، همینه. و زندگی اگه آوارگی نباشه، خیلی بی‌هویت میشه و نتیجه باید بگیریم که نیچه خودکشی نکرده بود* و زندگی بیش از این چرت و پرت گفتن‌ها نیست. سختمه با این دیدگاه متضاد به زندگی ادامه بدم.
قوانین زندگی، وقتی زندگی موصوف به آوارگی میشه، تغییر می‌کنن. زندگی زنده‌تر میشه. توی انگلیسی، غربی‌ها اینجا میگن "Makes sense". و مسلماً چرت و پرت ساطع کردن و حرفای سطحی و بی‌هویت بلغور کردن، توی هم‌چون زندگی‌ای جایگاهی ندارن. کانال ارتباطی‌ام با آدم‌هایی که بهشون احترام قائلم، عموماً شده مانیتور لپتاپ و گوشی‌ام. فکر کنم در این هم نشانه‌هاییست برای قومی که می‌اندیشند. ویلٌ که من ملیجک جمعم. هستم؟ یا بازیگر خوبی‌ام؟
---
می‌تونم بهونه کنم که امروز به خاطر سعید، سبز پوشیده‌ام.
اسکارم‌ هم تقدیم می‌کنم به مرگ. که بی او زندگی‌ای هم نبود.
تا دفعه بعدی که درد فیزیکی جزئی‌ای کل ذهن و عقلم رو آشوب کنه و همه‌ی این حرف‌های رو زیر سوال ببره،
خدانگهدار.

*: نیچه خودکشی نکرده بود. اشاره می‌کنم به بحثی که یک بار یکی از احمق‌های دوران خوابگاه طرشت و یکی از هم‌کاران قدیم و حال من داشته بوده‌اند. البته بیشتر جدال بود تا بحث. دوستم بعد از کلی بحث در مورد اینکه فلسفه نیچه مشکلی نداره و در باب فیلسو‌ف‌های آلمانی (؟ یا اروپایی؟) و فلسفه‌شان ستایش‌ها بافتن، در انتظار جواب به شخص برآشفته رو کرد. اون هم برگشت، سری تکون داد و گفت: «نمی‌دونم، بالاخره که ولی نیچه خودشکی کرد!».
ای کاش این داستان ساختگی بود.