۱۴۰۵ خرداد ۲۲, جمعه

برای ز و م

 خاطرات خیلی زیادی از ز و م دارم.


یادمه یه سری که شمال رفته بودیم، خونه‌ی خونواده‌ی ز میموندیم و شب ساحل بودیم. هوا نسبتاً‌ خنک بود و با ز قدم می‌زدیم و در مورد چند سال گذشته صحبت می‌کردیم. م هم فکر ‌می‌کنم با خواهر ز یا مادرش یا دوست دیگری صحبت می‌کرد. ز از ذهن تیره‌ی سال‌های میانی کارشناسی می‌گفت، من هم گمانم بابت اتمام رابطه‌ام با الف گرفته بودم. فکر کنم اونجا بود که برام تعریف کرده بود چقدر ناراحت کننده بود براش که هم‌درس‌های فیزیک شریف بهش خیلی محل نمیذاشتن. کاش رفتارشون یکم صمیمی‌تر بود.

سفر‌های به شمال خاطرات عجیبی بودند. هر کدوم مختص خودش متفاوت و جالب بود. همیشه برام جالب بود که مردم اونجا، یا شاید دوستان و اطرافیان ز لااقل، خیلی بیخیال‌‌تر از مردم باقی جاهای آشنا به من تو ایران بودن. یادمه یه سری یه جالی خیلی لوکسی تو بابل رفتیم بستنی خوردیم، و واقعاً‌ عالی بود.

سفر‌های دیگه‌ای هم یادمه، مثلاً اینکه مدتی تو یه جاده‌ی خلوت ماشین م رو من میروندم که استراحت کنه، و آ که ایسلندی بود به نظرش شوخی‌های خطرناک من اصلاً‌ با‌مزه نبودن.

یادم هم هست شب قبل از استانبول رفتنم در ۲۰۱۲ که با هم در کافه‌ای نشسته بودیم بعد از مهمونی خداحافظی ش. با یکی از دوستان قدیمی صحبت می‌کردیم که قبلاً‌ یه کافه‌ی دیگه‌ای کار می‌کرد و یادمه یه موتور زیبایی داشت و جدیداً‌ تصادفی کرده بود. فکر کنم تو برگشت از همون جا بود که برام تعریف میکرد چطور اون بردی که نزدیک درب اصلی شریف چسبونده بودن گویا مربوط به یه کمونیست از قدیم الایام بوده و بالاخره بیخیالش شدن. حتماً‌ ازش یه جایی یه عکسی دارم. همون تو ماشین یا قبلش تو کافه بود که تعریف می‌کرد چقدر بدش میاد از مستی سرراستی که بعضی‌ها تو گروهمون تعریفشون از خوشگذرانی‌ه.

خاطرات دانشگاه هم خیلی زیادن. مثلاً اوایل آشناییم با ز که اون و دخترخاله‌ (دخترعمو؟ عمه؟‌ چه فرقی میکنه) ی س رو اشتباه گرفتم و شاید کسی متوجه نشد ولی کمی خجالت کشیدم. فک کنم س فهمید.

یا اون سری که با لپتاپ ۱۵ اینچ سونی‌اش به دست داشتیم قدم می‌زدیم به خونه‌اش و بعدش از اونجا راهی خوابگاه شدم. لاغرتر شده بود. اون زمان‌ها هم مدتی با س دوست بود که اونم البته رابطه‌ی مزخرفی بود.

فکر کنم مدت بزرخم در استانبول یه بار بهم سر زد، و همزمان با اون آ هم استانبول بود و چند باری همدیگه رو دیدیم. یه سری هم در دوران برزخ به تهران سر زدم و خونشون موندم، که وقت رفتن به زور فرصت شد خداحافظی کنم. خواهرش هم بود.

چند سری هم خاطره‌ی سفر هست. مثلاً‌ وقتی رفتیم کویری نزدیک قم؟ کاشان؟ با جیپ ک، و ز مانتوی سفیدی پوشیده بود. یا اون سری که همه رفتن هرمز و من منونوکلوئوز گرفته بودم. ا همدردی می‌کرد ولی م۲ خیلی ناراحت شد کنسل کردم. فکر کنم بالکن خوابگاه طرشت نشسته بودم شبهنگامی که با م۲ و ا صحبت کردم. ولی بیشتر سفرها به شمال بودن.

خیلی بیشتر به ز نزدیک بودم تا به م. ولی یادمه که با هم از بابلسر برمیگشتیم، با اتوبوس، و داشتیم نوبتی آهنگ پخش می‌کردیم که هر دو گوش کنیم. یادمه وسط پخش یکی از آهنگ‌ها (یا یه چیز طولانی‌تر؟ یادم نمیاد) دیدم داره خر و پف میکنه. به خودم گفتم یقیناً‌ کسی که توی اتوبوس راهی در جاده‌های پیچ در پیچ شمال به تهران میتونه بخوابه آلفا تر از منه.

دو سه باری مجدداً ز به تهران اومده بود، تو سال‌های آتی، و خونشون این سری یه جایی نزدیک صادقیه بود. یادمه یه تابستون رفته بودم نهار (شام؟) خونشون و مادرش و خواهرش هم اونجا بودن. هنوز با ک رابطه داشت و بعد شام کلی ازم عذرخواهی کرده بود که بهم نگفته بود با ک وارد رابطه شده بود. داشت برای شام (خب پس نهار بود قبلاً) می‌رفت خونه‌ی دوستان (ک؟)‌ و یه دامن بلند و کفش سفید پوشیده بود. از من پرسید trainer هاش قشنگ بودن یا نه، من اشتباه متوجه شدم فکر کردم trainer لباس زیری‌ چیزی‌ه و خیلی کول گفتم آره خیلی جذابت می‌کنه. تعجب کرد و گفت اوکی. بعداً‌ وقتی متوجه اشتباهم شدم خیلی، خیلی خجالت کشیدم. اون زمان صمیمی‌ترینِ دوستها بودیم.

یا حداقل قبلش. بعد اون دیگه رابطه‌ام باهاش ضعیفتر شد. مدتی رفت بابلسر و ازش خبر زیادی نداشتم.

ولی چطور میتونم فراموش کنم اون دفعه که خونه‌ی ک شب مونده بودیم و در طول کل شب تا صبح به جای خوابیدن داشتیم یکسره صحبت می‌کردیم. یادم نمیاد دقیقاً‌ درباره‌ی چی، و مختصری که یادم میاد رو اینجا نمی‌نویسم.

شایان ذکره اون دفعه‌ای که ازدواج کردن، و من به خاطر تعویق در دریافت کارت اقامت ترکیه، نتونستم تو مراسمشون شرکت کنم.

یا اون سری که مهمونی گرفته بودن تو یه سالن غذاخوری زیرزمین یه ساختمون، و حوالی تازه ساعت ۸:۳۰ ۹ بود که متوجه شدیم یه گروه دیگه هم دارن به جمع اضافه میشن و قصدشون از «مهمونی» کاملاً‌ با ما فرق داره. یادم نمیاد از اونجا کجا رفتیم ولی سوار ماشین م شدیم (سمند سفید؟) و رفتیم یه جای دیگه ولی مهمونی خراب شد.

چند نفر رو میتونم بشمرم که از دوران بلوغم در شریف تا به امروز به طور مرتب (اما با بازه‌های کم و زیاد بیخبری در میان) در ارتباط بوده‌ام؟ هیچ کس، جز ز.

از وقتی که آمریکا رفته بودن هم می‌تونم بگم، مثلاً وقتی که ز رفته بود سان فرانسیسکو برای یه دوره آموزشی برنامه‌نویسی، که نهایتاً‌ موفقیتی که ز دنبالش بود رو حاصل نشد. یا دوره‌ی دیگه‌ای که ز تو دانشگاه واشنگتن ارشد و بعدش اوایل دکتری رو می‌خوند. یا زمان‌هایی که آنلاین امانگ‌ آس بازی می‌کردیم (چرت بودن - بیشتر بچه‌های تجربه بازی کامپیوتری کافی نداشتن) یا برد‌ گیم آرنا میرفتیم. یه سری هم خونه‌ی جدیدشون رو نشونمون میدادن، و شومینه‌ای که وسط اتاق نشیمنشون داشتن (گازی بود - فک کنم). کلی هم عکس برامون میفرستادن از حیوون‌هایی که از درخت‌های پشت خونشون ظاهر میشدن.

یه سری هم از استرالیا زنگ زد، و با خواهرش که اونجا درس می‌خوند هم صحبت کردم. خوشحال کننده بود، فک کنم تاسمانیا بود.

----

تو این فاصله علاقه‌مند بودم باهاشون و با پ بریم مثلاً‌ جزایر کارائیب، یا آزور، جایی که هر دومون بتونیم راحت برسیم. فرصت نشد.

این خاطرات رو مینویسم، که  اگر حافظه‌ی بدقول‌ام این مرگ رو فرصت بدونه که مدارک رو بسوزونه نسخه‌ای دیگه از شبیه ماجرا باشه و مجبور کنه حافظه رو که کپی برابر اصل رو از سیل جعبه‌ها و کابینه‌ها و راهروها بکشه بیرون و مرور کنه. چرا؟ نمی‌دونم. شاید آدم سانتیمانتالی‌ام، علیرغم نظر خودم.

وقتی مهاجرت میکنی، یا دوستت جای دیگه‌ای مهاجرت می‌کنه، کمی شبیه به اینه که یکیتون مرده. انگار یه نسخه‌ی خفیفتر از همون دارو‌ه، یه کپی آهنگ ضبط شده روی کاست قدیمی از روی پخش رادیویی. از وقتی رفتن همچین احساسی دارم، انگار که از پشت پرده‌ای خفیف و ملایم با یه شبه در تماسم. سیگنال، واتس اپ، تلگرام، فیسبوک، اینستاگرام، کارشون تولید شبه از انسان زنده‌اس. بعد از چند روز، هنوز نمیدونم چه حسی باید در مورد مرگ یه شبه داشته باشم، چون فقط تکرار حس‌هایی ه که مدت‌ها پیش داشته‌ام. مثل خوردن تکراری زهری که مدتی پیش کمی خوردی و کمی بالا آوردی.

از صمیم قلبم ز و م رو دوست داشتم.


نوشته اسفند ۱۴۰۱