۱۴۰۵ خرداد ۲۲, جمعه

برای ز و م

 خاطرات خیلی زیادی از ز و م دارم.


یادمه یه سری که شمال رفته بودیم، خونه‌ی خونواده‌ی ز میموندیم و شب ساحل بودیم. هوا نسبتاً‌ خنک بود و با ز قدم می‌زدیم و در مورد چند سال گذشته صحبت می‌کردیم. م هم فکر ‌می‌کنم با خواهر ز یا مادرش یا دوست دیگری صحبت می‌کرد. ز از ذهن تیره‌ی سال‌های میانی کارشناسی می‌گفت، من هم گمانم بابت اتمام رابطه‌ام با الف گرفته بودم. فکر کنم اونجا بود که برام تعریف کرده بود چقدر ناراحت کننده بود براش که هم‌درس‌های فیزیک شریف بهش خیلی محل نمیذاشتن. کاش رفتارشون یکم صمیمی‌تر بود.

سفر‌های به شمال خاطرات عجیبی بودند. هر کدوم مختص خودش متفاوت و جالب بود. همیشه برام جالب بود که مردم اونجا، یا شاید دوستان و اطرافیان ز لااقل، خیلی بیخیال‌‌تر از مردم باقی جاهای آشنا به من تو ایران بودن. یادمه یه سری یه جالی خیلی لوکسی تو بابل رفتیم بستنی خوردیم، و واقعاً‌ عالی بود.

سفر‌های دیگه‌ای هم یادمه، مثلاً اینکه مدتی تو یه جاده‌ی خلوت ماشین م رو من میروندم که استراحت کنه، و آ که ایسلندی بود به نظرش شوخی‌های خطرناک من اصلاً‌ با‌مزه نبودن.

یادم هم هست شب قبل از استانبول رفتنم در ۲۰۱۲ که با هم در کافه‌ای نشسته بودیم بعد از مهمونی خداحافظی ش. با یکی از دوستان قدیمی صحبت می‌کردیم که قبلاً‌ یه کافه‌ی دیگه‌ای کار می‌کرد و یادمه یه موتور زیبایی داشت و جدیداً‌ تصادفی کرده بود. فکر کنم تو برگشت از همون جا بود که برام تعریف میکرد چطور اون بردی که نزدیک درب اصلی شریف چسبونده بودن گویا مربوط به یه کمونیست از قدیم الایام بوده و بالاخره بیخیالش شدن. حتماً‌ ازش یه جایی یه عکسی دارم. همون تو ماشین یا قبلش تو کافه بود که تعریف می‌کرد چقدر بدش میاد از مستی سرراستی که بعضی‌ها تو گروهمون تعریفشون از خوشگذرانی‌ه.

خاطرات دانشگاه هم خیلی زیادن. مثلاً اوایل آشناییم با ز که اون و دخترخاله‌ (دخترعمو؟ عمه؟‌ چه فرقی میکنه) ی س رو اشتباه گرفتم و شاید کسی متوجه نشد ولی کمی خجالت کشیدم. فک کنم س فهمید.

یا اون سری که با لپتاپ ۱۵ اینچ سونی‌اش به دست داشتیم قدم می‌زدیم به خونه‌اش و بعدش از اونجا راهی خوابگاه شدم. لاغرتر شده بود. اون زمان‌ها هم مدتی با س دوست بود که اونم البته رابطه‌ی مزخرفی بود.

فکر کنم مدت بزرخم در استانبول یه بار بهم سر زد، و همزمان با اون آ هم استانبول بود و چند باری همدیگه رو دیدیم. یه سری هم در دوران برزخ به تهران سر زدم و خونشون موندم، که وقت رفتن به زور فرصت شد خداحافظی کنم. خواهرش هم بود.

چند سری هم خاطره‌ی سفر هست. مثلاً‌ وقتی رفتیم کویری نزدیک قم؟ کاشان؟ با جیپ ک، و ز مانتوی سفیدی پوشیده بود. یا اون سری که همه رفتن هرمز و من منونوکلوئوز گرفته بودم. ا همدردی می‌کرد ولی م۲ خیلی ناراحت شد کنسل کردم. فکر کنم بالکن خوابگاه طرشت نشسته بودم شبهنگامی که با م۲ و ا صحبت کردم. ولی بیشتر سفرها به شمال بودن.

خیلی بیشتر به ز نزدیک بودم تا به م. ولی یادمه که با هم از بابلسر برمیگشتیم، با اتوبوس، و داشتیم نوبتی آهنگ پخش می‌کردیم که هر دو گوش کنیم. یادمه وسط پخش یکی از آهنگ‌ها (یا یه چیز طولانی‌تر؟ یادم نمیاد) دیدم داره خر و پف میکنه. به خودم گفتم یقیناً‌ کسی که توی اتوبوس راهی در جاده‌های پیچ در پیچ شمال به تهران میتونه بخوابه آلفا تر از منه.

دو سه باری مجدداً ز به تهران اومده بود، تو سال‌های آتی، و خونشون این سری یه جایی نزدیک صادقیه بود. یادمه یه تابستون رفته بودم نهار (شام؟) خونشون و مادرش و خواهرش هم اونجا بودن. هنوز با ک رابطه داشت و بعد شام کلی ازم عذرخواهی کرده بود که بهم نگفته بود با ک وارد رابطه شده بود. داشت برای شام (خب پس نهار بود قبلاً) می‌رفت خونه‌ی دوستان (ک؟)‌ و یه دامن بلند و کفش سفید پوشیده بود. از من پرسید trainer هاش قشنگ بودن یا نه، من اشتباه متوجه شدم فکر کردم trainer لباس زیری‌ چیزی‌ه و خیلی کول گفتم آره خیلی جذابت می‌کنه. تعجب کرد و گفت اوکی. بعداً‌ وقتی متوجه اشتباهم شدم خیلی، خیلی خجالت کشیدم. اون زمان صمیمی‌ترینِ دوستها بودیم.

یا حداقل قبلش. بعد اون دیگه رابطه‌ام باهاش ضعیفتر شد. مدتی رفت بابلسر و ازش خبر زیادی نداشتم.

ولی چطور میتونم فراموش کنم اون دفعه که خونه‌ی ک شب مونده بودیم و در طول کل شب تا صبح به جای خوابیدن داشتیم یکسره صحبت می‌کردیم. یادم نمیاد دقیقاً‌ درباره‌ی چی، و مختصری که یادم میاد رو اینجا نمی‌نویسم.

شایان ذکره اون دفعه‌ای که ازدواج کردن، و من به خاطر تعویق در دریافت کارت اقامت ترکیه، نتونستم تو مراسمشون شرکت کنم.

یا اون سری که مهمونی گرفته بودن تو یه سالن غذاخوری زیرزمین یه ساختمون، و حوالی تازه ساعت ۸:۳۰ ۹ بود که متوجه شدیم یه گروه دیگه هم دارن به جمع اضافه میشن و قصدشون از «مهمونی» کاملاً‌ با ما فرق داره. یادم نمیاد از اونجا کجا رفتیم ولی سوار ماشین م شدیم (سمند سفید؟) و رفتیم یه جای دیگه ولی مهمونی خراب شد.

چند نفر رو میتونم بشمرم که از دوران بلوغم در شریف تا به امروز به طور مرتب (اما با بازه‌های کم و زیاد بیخبری در میان) در ارتباط بوده‌ام؟ هیچ کس، جز ز.

از وقتی که آمریکا رفته بودن هم می‌تونم بگم، مثلاً وقتی که ز رفته بود سان فرانسیسکو برای یه دوره آموزشی برنامه‌نویسی، که نهایتاً‌ موفقیتی که ز دنبالش بود رو حاصل نشد. یا دوره‌ی دیگه‌ای که ز تو دانشگاه واشنگتن ارشد و بعدش اوایل دکتری رو می‌خوند. یا زمان‌هایی که آنلاین امانگ‌ آس بازی می‌کردیم (چرت بودن - بیشتر بچه‌های تجربه بازی کامپیوتری کافی نداشتن) یا برد‌ گیم آرنا میرفتیم. یه سری هم خونه‌ی جدیدشون رو نشونمون میدادن، و شومینه‌ای که وسط اتاق نشیمنشون داشتن (گازی بود - فک کنم). کلی هم عکس برامون میفرستادن از حیوون‌هایی که از درخت‌های پشت خونشون ظاهر میشدن.

یه سری هم از استرالیا زنگ زد، و با خواهرش که اونجا درس می‌خوند هم صحبت کردم. خوشحال کننده بود، فک کنم تاسمانیا بود.

----

تو این فاصله علاقه‌مند بودم باهاشون و با پ بریم مثلاً‌ جزایر کارائیب، یا آزور، جایی که هر دومون بتونیم راحت برسیم. فرصت نشد.

این خاطرات رو مینویسم، که  اگر حافظه‌ی بدقول‌ام این مرگ رو فرصت بدونه که مدارک رو بسوزونه نسخه‌ای دیگه از شبیه ماجرا باشه و مجبور کنه حافظه رو که کپی برابر اصل رو از سیل جعبه‌ها و کابینه‌ها و راهروها بکشه بیرون و مرور کنه. چرا؟ نمی‌دونم. شاید آدم سانتیمانتالی‌ام، علیرغم نظر خودم.

وقتی مهاجرت میکنی، یا دوستت جای دیگه‌ای مهاجرت می‌کنه، کمی شبیه به اینه که یکیتون مرده. انگار یه نسخه‌ی خفیفتر از همون دارو‌ه، یه کپی آهنگ ضبط شده روی کاست قدیمی از روی پخش رادیویی. از وقتی رفتن همچین احساسی دارم، انگار که از پشت پرده‌ای خفیف و ملایم با یه شبه در تماسم. سیگنال، واتس اپ، تلگرام، فیسبوک، اینستاگرام، کارشون تولید شبه از انسان زنده‌اس. بعد از چند روز، هنوز نمیدونم چه حسی باید در مورد مرگ یه شبه داشته باشم، چون فقط تکرار حس‌هایی ه که مدت‌ها پیش داشته‌ام. مثل خوردن تکراری زهری که مدتی پیش کمی خوردی و کمی بالا آوردی.

از صمیم قلبم ز و م رو دوست داشتم.


نوشته اسفند ۱۴۰۱

۱۳۹۹ شهریور ۳, دوشنبه

چی؟

ترتیب و نظم برنامه تماماً متلاشی شده و بر تخت زرینشان آشوب محض جایگزین. در ساعات اولیه  پس از طلوع روز دوم، دستگاه گوارشی‌ام از کار افتاد و به دنبالش بدنم هم. اندک حوصله‌ای فاصله‌‌ام بود با تماس با اورژانس، اما اتاق اورژانس و نور ساطعش هم حوصله‌ی ویژه‌ای را نیاز است. خوشبختانه به کمک نان و ماست ممتد و کم کم تخم مرغ آبپز، حالم به قدری بهبود یافت که توان ملاقاتی دوباره داشته باشم.

عصر همان روز آمده بود که کمی بیشتر درباره‌ی اتاق صحبت کند و علاقه‌ای به خداحافظی نشان نمی‌داد. بعد دقایقی بحث درباره‌ چینش مبلمان اتاق، از جوک‌های مختلف گفتیم و آب نوشیدیم و درِ حیاط را همراه با نفرین پشه‌ها بستیم. نهایتاً به دلیل خستگی مفرط صحبتمان را کوتاه کرد و راهی هتل شد.

شب دوم  قرار بود منزلمان فیلمی ببینیم. ظهر کنسل کردم، که حالم بد بود و تنهایی و مراقبت درمانم. اما عصر عزم کردم که درباره‌ی آشفتگی و رابطه‌مان صحبت کنیم؛ لازم بود. حوالی ۱۰ شروع کردیم قدم زدن و حوالی ۲ روبروی هتلش خداحافظی کردیم. آشفتگی مرا شریک نبود، اما جدیداً از رابطه‌ای بلند مدت خارج شده بود و برای درک محیط جدیدش و خود جدیدش زمان نیاز داشت. گفت در زمان مناسبش مرا خواهد بوسید و آشفتگی‌ام رفت. همان شب دوم بود که گفتم گویی سال‌هاست که همدیگر را میشناسیم. مطمئن نیستم که گفته باشم مدت‌هاست هیچ‌کس را به این اندازه معتمد ندانسته‌ام.

روز اول آشناییمان، ذهنم از کار افتاد؛ روز دوم، بدنم؛‌ و روز سوم استراحت کردم.

«تمام زندگی‌ام کجا بوده‌ای؟» این حرف چه جایگاهی دارد، مخصوصاً دو ساعتی پس از «جدیداً رابطه‌ی خیلی طولانی‌ام تمام شده و نیاز دارم خودم و محیطم رو دوباره بشناسم. زمان لازم دارم»؟

بار اول که همدیگر را ملاقات کردیم، با خانواده‌اش نیز آشنا شدم. گذر از خاطرات خواهرها و برادرها دور از عرف نیست؛ حضور فیزیکی مادرش، چرا (روس بود، ریاضی‌دان، و رقص-مربی). اگر درست در خاطرم باشد، شب دوم بود که مرا برای اوقات کریسمس و سال نو به پراگ دعوت کرد. سکونت مشترک با کسی، چندین کیلومتر از قدم‌های با هم شام خوردن و فیلم دیدنی که مناسب‌تر آشنایی جدید هست، فاصله دارد. اما شاید کیلومتر‌ها بعدتر آشنایی‌ایست با خانواده‌، و ما آن دهات را مدتی پیش رد کرده‌ایم.

آمده بود که خانه را ببیند، که شاید یکی از اتاق‌ها موافق نیاز‌هایش باشد و با اجاره‌اش مسکنی در دوران ارشد دارا. شاید در ۱۵ دقیقه اول تمام قسمت‌های مهم خانه را مرور کردیم. باقی یک ساعت و نیم، در صحبت بودیم و لیستی آماده می‌کردیم از مباحثی که بایستی بعداً بدان‌ها پرداخت. مادرش کم‌حوصله شده‌ بود و در گوشی‌اش فرو رفته بود. نهایتاً همتِ توجه کرد و راهی کافه‌ای شدند. من هم کتاب‌فروشی رفتم که خرید تل‌ماسه‌ی فرانک هربرت (و پیشنهادش، مای یوگنی زامیاتین) را پیگیری کنم. در راه مادرش را دیدم، که جدا شده و در شهر قدم زنان ساختمان‌ها و پیاده‌ها را مرور می‌کرد.

هر لحظه که بهبودم پیش‌روی می‌کند، متحیرترم از توانش در از کار انداختنم. مثل موتوری که در باکش آب ریخته شود. مثل گا‌زوئیل‌خواری که قطار باری، سرعت تمام، به کنارش بکوبد. ماجرایی که کامل از دسترس عقل خارج بود. قابل به هیچ کار مفیدی نبودم، اما بعد از صحبت‌های شب دوم ذهنم، و کم کم بدنم بهبود یافتند. لازم بود تعدادی از حوادث این دو سه روز را یادداشت کنم که، اگر هم فراموش شدند، پس‌زمینه‌ی آشوب و دگرگونی‌شان فراموش نشود.

در چشمانش دو چیز مشخص بود؛ یکم، هراس از صمیمیت و اعتماد، آنگونه که در رابطه‌ای شدید یافت شود. دوم، بازتاب خودم.

۱۳۹۸ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

ادامه اخبار

قاسم سلیمانی رو یکی دو ساعتی پس از فرود پروازمون به تهران، زدن. چند روز رجزخوانی و بعد اخبارش اومد که ایران چند میلیارد تومن موشک رو حواله‌ی یه پایگاه نظامی عراق کرده. هیچکس نمرد، احتمالاً از قبل گفته بودند، و قصد داشتن (و به نظرم موفق شدن) دقت و توانایی موشک‌هاشون رو به نمایش بذارن. اما این وسط دو اتفاق دیگه هم افتاد.

برنامه‌های مختلف خاک‌سپاری سلیمانی در اقصی نقاط خاورمیانه تدارک دیده شد. یکی از این برنامه‌ها تو کرمان بود، که برنامه‌چین‌ها جاده‌های کناری مسیر راه‌پیمایی رو بسته بودن که دوربین‌های خبری جمعیت شدیدتر و متراکم‌تر و جدی‌تری رو شکار کنه. این تصمیم باعث شد ۵۶ نفر بمیرن (و ۲۱۱ نفر دیگه‌ مجروح بشن). تا اینجاش، ۰-۵۷ هستیم.

دومین اتفاق، زمین خوردن یه پرواز مسافربری اوکراینی بود. اول زمین خورد، و ایران بلافاصله گفت به نظر میاد نقص فنی‌ه. ساعاتی گذشت و ترامپ، با قیافه‌ی «من چیزی می‌دونم شما نمی‌دونین و اینجا مهمه ولی بهتون نمی‌گم» بالای منبر رفت و گفت که قصد جنگ نداره و می‌خواد با ایران مذاکره کنه و حوصله‌ی دعوا نیست. همزمان FAA به هواپیمایی‌های آمریکایی دستور داد حوالی محوطه هوایی تهران مراقبت‌های ویژه داشته باشن. ساعاتی گذشت و از در‌های بسته و پشت صحنه‌ی غربی، خبری درز شد مبنی بر اینکه حوالی فرودگاه امام، دو تا موشک تو رادار‌های آمریکا پدیدار شدن، دقایقی قبل از زمین خوردن هواپیما. چند ساعت دیگه ای گذشت، و چند گروه مختلف گفتن این به نظر میاد موشک بوده. کم کم ویدیو‌های مختلف از زوایای مختلف بیرون اومد و خبر تأیید شد. پدافند هوایی نیروهای مسلح، دو تا موشک به یه هواپیمای مسافربری زده و ۱۷۶  نفر رو کشته بودن.

در این سه روز بین سانحه و تأیید، صحنه‌ی آزاد دولت و قدرت ایران یکسره تکذیب و ادامه رجزخوانی برای «دروغ‌پراکن‌های منافق» بود. بعد سه روز کوتاه اومدن. اتفاقی افتاد به هزار روش ساده قابل پیش‌گیری. ولی اتفاق افتاد، و ۱۷۶ نفر مردن.

محض یاد‌آوری، تا روز قبل از سانحه هوایی، ۵۷-۰ بودیم. اگه فرض کنیم که ما فلسطینیان این سرزمینیم، اون ۱۸۰ نفر هم سمت ما حساب میشن، جمعاً ۰-۲۳۳. آمریکا والامقام‌ترین نفر نیرو‌های مسلح رو کشت، و در عوض ایران بیش از صد نفر غیرنظامی ایرانی و بیش از صد نفر غیرنظامی غیر‌ایرانی رو کشت.

این اتفاق ی رو خیلی ناراحت کرده بود. بهم میگفت واقعاً تراژیک‌ه. بهش در جواب مسج زدم‌ «نه بابا، کمیک‌ترین چیز ممکنه. فک کن ژنرالت رو بکشن اونقدر عصبانی شی قاطی کنی در عوض ۲۰۰ و خورده‌ای خودی رو بکشی.»

کمیک‌تر از این، سرنوشت آن قاسمِ سلیمانی. در طول دو، نزدیک سه دهه خودت رو از مراتب یکی از بزرگ‌ترین لشکر‌های خاورمیانه بالا می‌کشی، از لبنان تا افغانستان اسمت رو برای دوست و دشمن جا میفته، و میشی یکی از قدرتمند‌ترین اشخاص کشورت. و ناگهان، به دستور یکی از احمق‌ترین و بی‌خودترین آدم‌های کره‌زمین، رئیس جمهورِ حالِ ایالات شبه متحده، آن پوشک‌به‌تن، و به دست یه سرباز بی‌هویت، شاید پوشک‌به‌تن، در اتاقکی وسط بیابان‌های غرب آمریکا نیم‌خیز روبروی یه بازی کامپیوتری پیچیده، در کنترل یه پهپاد دور از دید، با شلیک موشکی بی‌هویت تکه تکه ات کنه.

تراژدی‌های شکسپیر، cool اند. اندک‌ cool ای در این سیر اتفاقات نمی‌بینم. گلاسه‌اش کنیم، وودی آلنِ درجه دو‌ ه.

۱۳۹۸ آذر ۷, پنجشنبه

You and Me Both

همخونه‌ایم الف یکی از مزخرف‌ترین آدم‌هایی‌ه که در عمرم ادبار شناختش رو داشته‌ام. از هر رنگ مسئولیتی فرار می‌کنه، دائماً‌ در حال شکایت در مورد این و اون‌ه، و هیچ علاقه‌ای به رعایت اصول هم‌زیستی نشون نمیده، سوا از این، هر کلمه‌اش به‌وضوح مرتبط‌ه به چه چیزی (گمان می‌کنه) می‌خوای بشنوی، و نه اینکه حقیقت چیه.  می‌تونم هم بگم که رویکردی ابزارگونه‌ به جنس دوم داره، ولی فی‌الواقع به جنس اول (و دیگر اجناس؟) هم همین رویکرد رو داره - صرفاً به جنس دوم، ابزارگونه‌ی ‌جنسی هم. پی داستانی، جدیداً پس از سال‌ها زندگی زیر یه سقف به یقین رسیدم که خنگه؛ به طور دقیقتر: هوش عمومی‌اش از هوش عمومی بیشتر اطرافیان اجتماع‌مون به مراتب پایین‌تره. نه به این دلیل، که به ماقبل‌ها، هم‌صحبتی‌مون رو به حداقل رسونده‌ام و قیافه‌اش صرفاً‌ یادآور فقرم (نسبی - به اطرافیان) در این دوره‌ از زندگی‌ه، چرا که تنها دلیل هم‌خونگی‌ام باهاش اینه که چاره‌ی مناسبتری وجود نداشت، اون‌طور که برای خیلی از اطرافیانم رو شد.

امروز صبح، طبقه پایین بودم مشغول مرتب‌سازی مصائب آشپزخانه قبل از حرکت به سمت جلسه‌‌‌ای، که الف پایین اومد و با سلام و خداحافظی معمولش از خونه خارج شد. چند لحظه بعدش صدای تق تق دستش رو سمت مخالف پنجره‌ی آشپزخونه حواسم رو جلب خودش کرد و با قیافه‌ی خون‌آلودش مواجه شدم. گویا از پله‌های مجتمع افتاده بود و سرش ضربه خورده بود و شانه‌اش درد می‌کرد (در رفته بود؟). در طی زنگ زدن به اورژانس و تشریف‌فرمایی پلیس و پارامدیک، یکی در میان نعره ‌می‌زد و چرت ‌می‌گفت. نه تنها من، که به تنهایی تونست اعصاب سه مأمور جوون و سرحال پلیس رو هم (کمی) متلاطم کنه. مسلماً به خیلی چیز‌ها عادت کرده‌اند، مثلاً صحبت انگلیسی با یه تماس‌گیرنده. اما شگفتی ناشی از رودررو شدن با این‌چنین هنجار‌ها از مردی در اواخر دهه‌ی چهارم زندگی‌اش چیزی نبود که می‌تونستن دو سه ساعتی پیش سر میز صبحانه‌شون پیش‌بینی کنن. انسان در مقابل درد شدید رفتارش تغییر می‌کنه، و مشاهدات صبح امروز  ما، بازتابی دوباره و شدید از ذات این آدم بود.

ساعت‌ها گذشت و من صبحانه و نهار نخورده، تونستم زنده خودم رو برسونم به مجلس تقدیر از برترین‌های دانشگاهمون. امید داشتم چند مطلب جالب در مورد یافتن شغل یا جدید‌ترین اخبار گروه‌های تحقیقی دانشگاهمون بشنوم، که متأسفانه میسر نشد. برنامه با تقدیر از محقق‌های برتر امسال پایان یافت، و البته که قیافه نحس فقرم (نسبی‌ - نسبت به اطرافیان) برای آخرین لوح امسال برانداز پرده نمایش شد. قاضیان این مسابقه، مطالب او را بسیار پسندیدند و او را بسیار تحسین کردند.

ایستگاه تراموا با سالن اجلاس پنج دقیقه پیاده فاصله داشت. ترجیح دادم پیاده برم خونه که شاید از هوای نیمه بارونی شهر بهره‌ای بردم و کمی ذهنم آروم شد. عاجزم از فهم اینکه چطور میشه مردی بدین شرارت اینچنین مورد تحسین و ستایش باشه. کسایی که کنارم نشسته‌ بودن، و ستاینده‌ها (ستایش‌گرها؟)، وابسته به این محیط آکادمیک و اهرم‌های لزج‌ش هستن که البته جدان از اخلاق و تأثیرگذار. لازم نیست خیر باشی یا شر،‌ اگه بازی رو خوب بکنی بهت جایزه (قدرت) می‌دن. اما این ستاینده‌ها معمولاً‌ آدم‌های فهیمی هستن، و این شر از فاصله چند سال نوری هم مبرهن‌ه. هرکسی چند دقیقه فرصت هم‌نشینی‌ الف رو داشته به این موضوع به نوعی اشاره کرده. پس چطور میشه که همچین آدم پستی به قدرت و حمایت دست پیدا می‌کنه؟ و این چی در مورد دنیامون می‌گه؟

عصر گذشت و شب شده بود. هنوز چند دیقه به شروع مجدد بارون مونده بود. از جلوی یکی از کافه‌های مورد پسندم رد می‌شدم، طبقه اول ساختمون قدیمی پلیس شهر. محیطش خوبه، ولی قهوه‌شون - نمی‌دونم چرا - زیادی تنده. جالب بود که هنوز بازه، کافه‌های این شهر چراغ‌هاشون معمولاً‌ زودتر از اینها خاموش میشه. چشم در چشم دختری شدم که حواسش از متنی که می‌خوند پرت شده بود. می‌خواست حواسش پرت شه، حوصله‌اش از متن سر رفته بود و دنبال راه فرار بود. منم همینطور.

۱۳۹۸ مهر ۱۸, پنجشنبه

تخم، از اندی ویر

The Egg, from Andy Weir
تخم،‌ از اندی وِیر.
----
در راه خانه مُردی.
سانحه‌ی رانندگی بود. شبیه هزار سانحه‌ی دیگر، اما کماکان کشنده. همسر و دو فرزندت را در آن دنیا جا گذاشتی. مرگت بی‌‌درد بود. مامورهای نجات تمام تلاششن را برای احیایت کردند. اما باور کن بدنت در حدی پلاسیده شده بود که همین بهتر که تمام شد.
و در این میان بود که همدیگر را ملاقات کردیم.
«چه... چه شده؟» تو پرسیدی. «کجایم؟»
«تو مُرده‌ای.» در پاسخ گفتم، بی‌آرایش. جای لفافه نیست.
«کامیون... یه کامیون دیدم و داشت چپه می‌شد...»
«آره!» گفتم.
«من... من مردم؟»
«آره. ولی ناراحت نشو، همه می‌میرن.»
اطرافت را نگاهی کردی. همه جا خالی بود. فقط من و تو بودیم. «ما کجاییم؟» تو پرسیدی «آخرت اینه؟»
گفتم «کم و بیش.»
پرسیدی «تو خدایی؟»
«آره»‌ جواب دادم. «من خدا هستم.»
«بچه‌هام... همسرم!» تو گفتی.
«خب؟‌ چی در موردشون؟»
«اونا مشکلی براشون پیش نمیاد؟»
«آفرین به تو.» گفتم. «چند لحظه پیش مردی و نگرانی اصلیت خونواده‌ته. چه خوب، عجب سخاوتی.»
شگفت‌زده به من زل می‌زدی. به نظرت چندان شبیه خدا نبودم. فقط شبیه یک انسان بودم، حتی شاید یک انسان ماده. یا یک موجود مقتدرانه شاید. بیشتر شبیه معلمی دبستانی تا قدیر حکیم.
«نگران نباش،»‌ گفتم. «مشکلی براشون پیش نمیاد. فرزندانت تو رو به بهترین نحو یاد خواند کرد. وقت نبود که فرصت نفرتی پیدا بشه. همسرت هم خودش رو اشک‌ریزان نشون میده، اما در واقع کمی احساس راحتی می‌کنه. بیا روراست باشیم، مدتی‌ه رابطه‌تون شکرآب شده بود. ولی شاید مرهمی باشه که بدونی این احساس راحتی‌ بهش شدیداً‌ احساس گناه هم می‌ده.
«هوم،» تو گفتی. «خب الان چی؟‌ میرم بهشتی جهنمی چیزی؟»
«نه، هیچ‌کدوم،» گفتم. «از نو متولد می‌شی.»
«عجب،» گفتی «پس تهش هندوها درست فهمیده بودن،»
«همه‌ی ادیان به نوع خودشون درست بودن،» گفتم. «با من بیا.»
به دنبال من قدم زدی درون تهی. «کجا می‌ریم؟»
«جای خاصی نمی‌ریم،» گفتم. «صرفاً‌ خوبه وقتی حرف می‌زنیم یکم هم پیاده‌روی کنیم.»
«خب، ولی که چی؟» پرسیدی. «وقتی از نو متولد می‌شم، دوباره یه صفحه‌ی پاک و سفیدم، نه؟ یه نوزاد. همه‌ی تجربه‌ها و کارایی که تو این عمرم کردم هیچ فایده‌ای نداشتن.»
«این چه حرفیه!» گفتم. «تو درونت همه‌ی علم و تجربه‌های زندگی‌های پیشینت رو داری. فقط الان یادت نمیاد.»
ساکن شدم و دستانم را بر شانه‌هایت گذاشتم. «روحت از هرچی می‌تونی تصور کنی باشکوه‌تر، زیباتر، و عظیم‌تره. ذهن یه انسان فقط می‌تونه یه ذره از وجودت رو جا بده. مثل اینه که برا امتحان دما انگشتت رو تو لیوان آب فرو کنی. یه قسمت ریزی از خودت رو تو لیوان می‌کنی، و وقتی میاریش بیرون، همه‌ی تجربه‌ای که اون تو بود رو برات با خودش میاره بالا.
«برا ۴۸ سال یه انسان بودی، برا همین هنوز خودتو کش و قوس ندادی که باقی آگاهی بی‌کرانت رو بشناسی. اگه یکم بیشتر اینجا بپلکیم، کم کم همه چی دوباره به یادت میاد. ولی فایده‌ای نداره سر هر زندگی این یادآوریو تکرار کنیم.»
«یعنی چند بار تا الان بازتولد داشته‌ام؟»
«اوه خیلی بارها. خیلی خیلی بارها. و تو زندگانی‌های متفاوتی.» گفتم. «این سری، قراره بری تو سال ۵۴۰ میلادی و یه دختر دهاتی چینی بشی.»
«صب کن، چیچی؟» با تعجب گفتی. «تو داری منو تو زمان پس‌ می‌فرستی؟»
«خب، فی‌الواقع بله. زمان،‌ به اون مفهوم که تو می‌شناسیش، فقط تو دنیای شما وجود داره. تو اون جایی که من ازش میام زمان یه چیز دیگه‌اس.»
«تو از کجا میای؟» گفتی.
«خب،» توضیح دادم «بالاخره منم از یه جایی میام. یه جای دیگه‌اس. و دیگرانی مثل من هم وجود دارن. می‌دونم می‌خوای بدونی اونجا چجور جاییه، ولی باور کن از درکت خارجه.»
«هوم،» با کمی اندوه گفتی. «ولی صب کن. اگه من یه زمان دیگه‌ای بازتولد داشته باشم، ممکنه قبلاً یه موقعی با خودم ملاقاتی داشته‌ام.»
«البته. دائماً پیش میاد. و وقتی هر دو جان فقط از زندگی خودشون آگاهی دارن، حتی نمی‌فهمی که داره این ملاقات اتفاق می‌افته.»
«خب پس چه فایده‌ای داره؟»
«واقعاً؟» پرسیدم. «واقعاً؟ داری ازم می‌پرسی فایده و معنای زندگی چیه؟ فک نمی‌کنی یکم کلیشه‌ای ه؟»
«بابا سوال معقولیه دیگه،» اصرار کردی.
مستقیم در چشمانت نگریستم. «معنای زندگی، دلیل اینکه تمام این جهان رو آفریدم، اینه که تو بالغ بشی.»
«منظورت بشره؟ می‌خوای ما بالغ بشیم؟»
«نه، فقط تو. تمام این جهان را برای تو خلق کردم. با هر جان جدید رشد می‌کنی و بالغ‌تر می‌شی و خردی حکیم‌تر و قدیرتر می‌شی.»
«فقط من؟‌ پس بقیه چی؟»
«بقیه‌ای وجود نداره،»‌ گفتم. «تو این جهان، فقط تویی و من.»
به من خیره می‌شوی. «ولی همه‌ی آدم‌های رو زمین...»
«همه‌شون تویی. بازتولدهای دیگه‌ای از تو.»
«چی – من ‌همه‌ام؟!»
«گویا داره کم‌کم شیرفهم میشه،» گفتم، و تشویقاً دستی به شانه‌ات زدم.
«یعنی من تمام انسان‌هایی هستم که در طول تاریخ زندگی کرده‌ان؟»
«و تمام اونایی که خوا‌هند کرد، بله.»
«یعنی من مصدقم؟»
«و طالقانی هم،» اضافه کردم.
«و حتی هیتلر؟» با وحشت گفتی.
«و میلیون‌هایی که کشت.»
«حتی چنگیز خان؟»
«و تمام فرزندانش.»
ساکت شدی.
«هر دفعه‌ که به یکی ظلم کرده‌ای،» گفتم، «داشتی به خودت ظلم می‌کردی. تمام نیکی‌هات هم به خودت بود. هر لحظه‌ی شاد یا اندوه‌گین هر انسان، تجربه‌ی خود توه.»
مدتی طولانی به فکر فرو رفتی.
«چرا؟» از من پرسیدی. «تمام این آفرینش برای چه؟»
«چون روزی می‌رسه که تو هم مثل من خواهی شد. چون ذاتت اینه. تو از جنس منی. فرزند منی.»
«چی...» متحیرانه گفتی. «یعنی من خدام؟»
«نه. هنوز نه. هنوز فقط یه جنینی. در حال رشد. هروقت عمر تک‌تک انسان‌های تمام تاریخ رو تجربه کردی، رشدت به اندازه‌ای می‌رسه که وقت تولدت شه.»
«پس تمام جهان،» گفتی، «همه‌اش...»
«یه تخمه.» پاسخ دادم. «دیگه وقتش رسیده که بری دنبال عمر بعدیت.»
و تا در بدرقه‌ات کردم.

۱۳۹۸ مهر ۱, دوشنبه

عواطف پیچیده*، تنهایی

انسان از نوزادی کم کم توانایی احساس عواطف ساده‌ای رو کسب می‌کنه. اندوه، شعف، تعجب، هیجان، ترس. این عواطف نهایتاً وابسته به زبان هم هستند (شاید). ابتدا این چند احساس رو درک می‌کنه، و کم کم با گذر زمان و تقویت توانایی‌های روانی‌ش، احساسات پیچیده‌تری رو درک می‌کنه (البته برخی گویند میان این دو مرحله عواطف ساده اما شدید دیگری هم، مانند نفرت و عشق، کم کم شکل پیدا می‌کنن). این احساسات پیچیده‌تر معمولا‌ً ملغمه‌ای از عواطف ساده‌ترند، مثلاً تجربه‌ای که همزمان مشعوف و هیجان‌زده‌مان می‌کنه، مثل مواجهه اتفاقی با یک دوست. احساسات پیچیده‌تر هم هستند، مثلاً شرمگینی و شعف همزمان وقت قرض گرفتن وسیله‌ای یا پولی.

به دلیل زندگی پیچیده و عجیبی که داشته‌ام، به نظر میاد که تجربه‌های زندگی‌ام احساساتی پیچیده‌‌تر دارند، یا بعضاً شاید عمیق‌تر،‌ نسبت به معمول انسان. گویی گوی تجربه‌ام بزرگ‌تره و جای بیشتر‌ برای احساسات پیچیده (با فضای بیشتری که بخاطر پیچیدگی‌شون می‌گیرند) یا احساسات ساده ( با عمق بیشتر که فضای گوی رو پر کند) دارد. اینکه تجربه‌های متفاوت و متغیری داشته باشیم، حدس می‌زنم در اندازه‌ی گوی‌های احساسات تجربی‌مون اثر می‌ذاره.

دائماً احساس می‌کنم که گوی‌های ذهن باقی اطرافیانم کوچکند. سر فرصت،‌ گوی‌های تجربه‌هایم رو از قفسه‌های انباری ذهنم بیرون می‌کشم و به اطرافیان معمول و مهمان‌های ویژه، دختر‌ همسایه‌ جذاب، بی‌هویت‌های آنلاین نشون میدم و چیزی از درکشون نصیبم می‌شه. معمولاً، مقداری از گوی رو جذب می‌کنند ولی کمی ته گوی باقی می‌مونه، و من، معمولاً ناراحت، گوی رو دوباره تعارف می‌کنم. ولی طرف مقابل گوی‌هایش کوچکتره، و مجبور می‌شم دست پس بکشم و،‌ با [آن حس سرزنش خود بابت انتظارات خوشبینانه‌ی غیرواقعی]ی، گوی رو دوباره پر کنم و به قفسه برگردونم.

تنهایی یعنی خاک خوردن این گوی‌ها در قفسه‌های انبار ذهن.

توصیف منطق این باورها ساده‌اس. تصور کن شرایطی از ترومای کودکی رو، که از شهری در ایران به شهری دیگر مهاجرت می‌کنید. حال قیاس کن با مهاجرت کردن به شهری دیگر در آن سمت کره‌ی زمین. از لحاظ زبان، مرسومات، فرهنگ، شرایط، این تغییرات همگی شدیدتر از مهاجرت قبلی‌اند. مهاجرت اولی برای خیلی‌ها اتفاق می‌افته، و هرچه فاصله بیشتر می‌شه، فاصله‌ای نه جغرافیایی بلکه شدتی، از لحاظ این شدت‌ها، این مهاجرت‌ها نامحتمل‌تر می‌شن. و تجربه‌های پیشین من، بسیاریشون توی لیست این تجربه‌های نادر، نه از لحاظ فرم بلکه از لحاظ جزئیات، قرار می‌گیره. و نهایتاً می‌شه پیرتر شد و با دیگری درباره مهاجرت صحبت کرد، و روایت اون رو از مهاجرت از برلین به مونیخ شنید. ولی باز وقتی تجربه خودت رو رو می‌کنی، متوجه میشی که خیلی از محتوای عاطفی اون تجربه برای طرف مقابل قابل درک نیست.

تجربه‌ی ممتدِ [آن حسی که بالاتر توصیف شد و کلمه‌ای در وصفش نمی‌یابم]ی آدم رو سخت و بی‌حوصله می‌کنه و فرصت شگفت‌زدگی رو مهیا می‌کنه. بارها شگفت‌زده شده‌ام از اینکه کل گوی ناگهان خالی شد، یا اینکه گویی به من داده شد که هم‌اندازه یا بزرگتر از گوی‌های خودم بوده. اخیراً، و هنوز به قدر کافی برایش تحیر به خرج نداده‌ام، در بارسلونا در یک شب، دو نفر ملاقات کردم که به طرز غیرمنتظره‌ای این‌گونه بوده اند. این در دورانیست که شاید سالیانه با چهار یا پنج نفر از این نسل رودررو شوم. و قبلاً هم (اگر خاطره‌ام گواه باشد) نادر بوده، و هنوز سوادم نیست که چگونه اینگونه روابط رو جویا شم و پیدا کنم. و جدا از اون، با اقبال نیک و همراهی چرخ، اگر که اینچنین موقعیتی پدیدار شد، چگونه رابطه‌ای مستحکم و متداول کنم.

آیا امکان دارد حاضر باشند در قبال پرداختی مالی فرصت صحبت بیشتری فراهم کنند؟ یا ترجیح هست که موهایم رو رنگ کنم؟ چه رنگی؟

الان باید به الکسا مسج بفرستم؟
----
دیشب با آ و ن رفتیم فیلم جدید وودی آلن رو تماشا کردیم،‌ روزی بارانی در نیویورک. هر سه فیلم رو بسیار پسندیدیم،‌ و ن و آ معتقد بودند من بسیار شبیه وودی آلن‌ام. وقتی خونه برگشتیم، در حال آماده کردن چای شبم، به آ گفتم «دلیل اینکه اینقدر این فیلم رو دوست داشتم، این بود که تماشاش برای مدتی احساس تنهایی‌‌م رو خنثی می‌کنه. بهم یادآوری می‌شه آدم‌های دیگه‌ای شبیه من هستن.»
----
* ساده‌اس و بچگانه، اما در دسترس: فیلم انیمیشن Inside Out نگرش خوبی از این وقایع روانی دارد، و همین رویکرد گوی و قفسه را پیش می‌گیرد. دقیق‌ترینِ رویکردها نیست، اما قادر است این دستگاه ذهنی و پدیده تنهایی رو توصیف کند.

۱۳۹۸ شهریور ۲۴, یکشنبه

مثل پادشاهی تنها که به سرزمینش می‌نگرد

مدتی‌ه احساس می‌کنم پیگیر هر کاری که  میشم، به بهترین نحو انجام می‌دم. از شستن دستگاه‌های آشپزخونه گرفته تا کراوات بستن تا نوشتن مقاله‌ی علمی. ابتدا پیگیر یادگیری مراحل اولیه‌ میفتم. بعد تمرین میکنم، کم یا زیاد، بسته به پیچیدگی کار. یا اینکه شروع به کار میکنم، کمی انجام میدم، و با مرور یادگیری و بررسی نتیجه، بازسازی می‌کنم/از نو انجام میدم. بعد کم کم که کار انجام شد، کارم رو با کارهای مشابه انجام شده توسط آدم‌های دیگه مقایسه میکنم. تقریباً همیشه نتیجه می‌گیرم کارم عالی بود، یعنی از ۸۰٪ اطرافیانم بهتر بود.

چند روز پیش، بعد از جلسه‌ی تدریس، آ، هم‌خونه‌ایم، از تدریس پرسید و گفتم همه‌چی عالی پیش رفت و هر‌کاری انجام میدم گل می‌کارم. خودشیفتگی محض، ولی چرا که نه؟ حقیقته. بعدش به این فکر می‌کردم که دلیل اینکه اینقدر همیشه هر کار رو عالی انجام میدم، اینه که اطرافیان اینقدر مزخرفن، نه اینکه من اینقدر خوبم.

این جمله آخر دائماً تو چند سال گذشته تکرار شده، با مسند الیه های متفاوت. عجب دوستان مزخرفی. عجب همکارهای بزدلی. الخ. دیروز با یکی شام میخوردم و برام میگفت که راحت میتونه با هر جور آدمی ارتباط برقرار کنه. بهش نگفتم در طول کل مکالمه‌مون از من دو تا سوال پرسیده بود: چطوری؟‌ چه خبر از کارا؟

لحظاتی پیش، دقایق مختصری تونستم ذهنم رو خالی کنم. در عوض، ذهنم تصویری از حال فعلی‌ام بهم هدیه داد. تصویر زیر بود، شاهی از قرون گذشته که به سرزمینش می‌نگره، بی هیچ کسی که این سرزمین رو بهش نشون بده، یا باهاش شریک شه.