۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

حتمیت مرگ و باقی اشیاء

اون زمان که دقیقتر فکر می‌کنی (=عمیق‌تر فکر می‌کنی) متوجه میشی غیر از یک چیز، چیزی در دنیا حتمی نیست. حتمی یعنی حتمی، نه حتمی‌ای که تقریباً مطمئنیم اتفاق می‌افته، و از چند درصد احتمال منفی باقی‌مونده صرف‌نظر می‌کنیم. حتمی ای منظورمه که اگر اتفاق نیفته آسمان‌ها فرومی‌ریزن، در صور دمیده خواهد شد و کوه‌ها دگرگون می‌شوند.

تنها چیزی که بر پایه‌ی استنتاج، و نه استقرا (یا هر سیستم شبه‌-علّی بیخود دیگه‌ای) پایه‌گذاری شده، میشه گفت حتمی‌ه، مرگ‌ه. باقی همه محتملند، برخی بیش از سایرین. و متر کردن نسبت به هر چیز غیر محتومی، هرچه غیر از مرگ، بایاس سابجکتیویتی ایجاد می‌کنه - هر آنچه متر خواهیم کرد اثری از مرجع متراژ خواهد داشت. از یه طرف هم نمی‌شه نسبت به مرگ چیزی رو متر کرد، یا لااقل به نظر میاد خیلی سخته. داشتن تصویر ذهنی شفافی از مرگ، مانع فعالیت و عمل‌ می‌شه؛ هر موقع با این تصویر چیزی رو متر‌ می‌کنیم، قبل اینکه متراژ بخواد به واقعیت برسه به کل در بازه‌ی رسیدن به دنیای مادی در خودش فرو می‌شکنه. مثل خط‌کشی که اندازه‌ها رو روش علامت‌گذاری می‌کنی و بعد میاری روی کاغذ که خط‌هات رو بکشی. و وقتی چشمت رو برمی‌گردونی که مدادت رو برداری، تا دوباره برمی‌گردی سمت خط‌کش علامت‌ها محو شده‌اند.

یا شاید من سواد مداد در دست نگه داشتن ندارم.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه

آش

ترجیح میدم این نوشته (نیز) تا حدی مبهم باشه. هم چون ترجیح میدم بیشتر مطالبش به طور عمومی منعکس نشه، یا اطلاعاتی بینابینی محفوظ بمونن، و هم اینکه توی ذهن خودم هم  ساختار نداره و شباهت تام با یه آش نپخته داره.

از نخودها و لوبیاها بگم، که بالاخره گویا قراره به زودی فارغ التحصیل بشم - یا کم کمش، از تزم دفاع کنم. نمی‌دونم مقاله به کجا میره ولی گویا استادم علاقه‌ی خاصی داره که فارغ‌التحصیلم کنه. ی می‌گفت فکر کنم اولین آدم آزمایشگاه هستی که داره «به زور» فارغ‌التحصیل میشه. عینک آفتابی زدم (همتراز برای این دوره*) و گفتم آره، Nobody fucks with me.

سبزی قضیه متشکل از تعدادی کتاب قرض گرفته از کتابخونه‌اس که باید بخونم و پس بدم و خرید لپتاپی که هنوز هم ته ذهنم جا گرفته و خلاصش نکردم، هرچند سلسله اعمال مشخصن. مسلماً‌ یه تعدادی کار دیگه هم که اسماشون الان به یادم نمیاد ولی یه موقعی مامانم تو آش ریخته بوده و سبزی‌فروش اصرار داشته اینا رو هم ببر. بهتره به یکی زنگ بزنم بپرسم اسمارو.

و نهایتاً، نکات توی ظرفی قرار میگیرن که تصویری از صحبت دیروزم توی ماشین استادی هست. ماشین دومی که بسی تمیز بود ولی مشخصاً ناتازه، که البته مطابق معمول (همتراز برای این دوره) خودم رو احمق جلوه دادم و تمیز و جدید بودنشون رو مساوی فرض کرده نشون دادم. پرسیدم جدیده؟ نه. صرفاً‌ کمتر استفاده میشه. ماشین خوبیه. ولی پشت ظرف ماجرا هم داستان‌هایی هست. سلسله بحث‌ها بریده بریده‌ی رفتن به مقصد به جایی پیش رفتن، که برام فریبندگی** استادم به مرحله یقین رسید، جایی کنار ۲+۲ = ۵ و سیب زمینی‌هایی که خریدم و بعد متوجه شدم توی آش نمیریزن. امروز بعد یه صحبت کوتاه محض تأییدش با م و صحبت‌هایی جزئی و کلی با اِ، آش قوامش رو گرفت و اینطور که پیش روتون میبینین، حاضر شد.

* (سنگک مثلاً): ترجمه‌ای به عمد مزخرف از Par for the course.
** (چه بدونم نمک و فلفل مثلاً): اول نوشتم روباه‌صفتی، بعد نتیجه گرفتم حیف روباهه. پس‌زمینه‌ی فعلی لپتاپم و ذات اِ هر دو روباهن؛ نه به لپتاپم قصد اهانت دارم و نه به اِ.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۶, یکشنبه

تصور

تصور کردم وقتی بعدش دوباره به حرکت افتادم، سلسله حوادث چطور پیش میرن.

احتمالاً اول به فرودگاه آمستردام میرسم. کنترل پاسپورت،‌ یه سری نیمه-نظامی اول کار یا اول کار مانده، چهار شانه و مو بور و ساختار چهره، ساکسون/ژرمن. از فرودگاه خارج میشم، با یه چمدون در دست و یه کوله پشتی به پشت. یه طوری خودم رو به ایستگاه قطار میرسونم (شاید هم چیز دیگه‌ای؟ بعیده.). سوار قطار میشم و نزدیک به ساعتی مشغول منظره‌ی گذرای یه کشور مسطح زیر سطح دریا میشم. میرسم روتردام. این وسط یه اتفاق مسخره ای افتاده - شاید اشتباهاً دو تا بلیط خریدم، شاید بارون راه افتاده، شب دیروقت شده - بالاخره یه اتفاقی از سر بخت بد پیش اومده. میرسم آدرس جدیدم. نمیدونم چقدر، یه مقداری با یه سری آدم جدید معاشرت میکنم و میرم توی اتاقم. کیف‌ها رو زمین میذارم.

بعدش چه اتفاقی میفته؟ یه لیست درست می‌کنم، از چیزهایی که برای اتاق و خونه‌ی جدید لازمه تهیه کنم. لباس‌هام رو عوض نکرده‌ام و مقداری خرت و پرت کوچیک از کیف و (یا) چمدون خالی می‌کنم تا دستم به یه دفترچه‌ و قلمی برسه (حوصله‌ی تایپ کردنش رو گوشی رو ندارم، یا شاید هم طبق معمول زیادی سنت‌گرا شده‌ام). لیستو ورمیدارم، نگاه سریعی به نقشه‌ی روی گوشیم میندازم، صحبت کوتاهی با آدمهایی که باهاشون معاشرتی شده، و بعد میرم بیرون بگردم. برمی‌گردم خونه، سریع به دسته‌ای آدم مهم‌تر خبر می‌دم که سلامت رسیده‌ام. دوباره راهی میشم.

وسط این ماجراها از تنهایی هول نمیشم. از محیط جدید و لهجه‌ی جدید و طرز راه رفتن جدید نمی‌ترسم. به یاد می‌آرم اون لحظه‌هایی که فراموش کرده بودم که ما همه‌مون در بهترین حالت یه دسته آواره‌ایم، و در بدترین حالت عبث‌ترین خلقتِ آسمان‌ها و زمین.
و حال ندارم اینجا شرح بدم چی عوض شده.
یه لیست می‌نویسم و میرم بگردم.
---
پ.ن. و البته هنوز هم ممکنه روتردام نرم.

۱۳۹۴ فروردین ۲۹, شنبه

(احتمالاً‌ من آدم مریضی‌ام)

همین چند وقت پیش، یه چیزی متوجه شدم (و الانی که دوباره به یادم اومد تصمیم گرفتم اینجا ثبتش کنم).

بیشتر از اینکه در کمبود این باشم که توی رابطه ای باشم، دلتنگ اینم که با دختری توی رابطه باشم و دعوامون بشه و به طور مسالمت آمیزی حل و فصلش کنیم. اینکه اعصابمون از همیدگه خورد باشه و یه طوری باهاش کنار بیایم.

دختر اینطور سالمی کمه یا اینکه من آدم مریضی‌ام. یای منطقی البته، هرآینه هر دو همزمان ممکنن.

۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

تجدد هم صرفاً بازگشتیست به گذشته

تموم شد.

خبرش رو هم توی فیسبوک نوشتم. پایانش مثل پایان رابطه‌ی قبلیم میمونه، بیشتر حالت قهر کردن داره تا دست تکان دادن و خداحافظی کردن. نمی‌دونم قهر کردن با مهندسی ه یا خاورمیانه، نمی‌تونم دو تا ماهیت رو از هم تفکیک بدم ولی از تفکیک دادنشون هم دیگه دست کشیدم، که نیازی دیگه به تفکیک دادنشون نیست - وقت تصمیم‌گیری رسیده و اگه بعداً از هم تفکیک شدن، از جدا جدایشون استقبال خواهد شد - یا نخواهد شد، بسته به اینکه با کدومشون باید قهر کرد.

بهم دوباره یادآوری شد که روابطم با آدمها چقدر گسترده‌تر از چند ارتباط کوتاه-مدت اطرافیانم هست. چقدر بیشتر آدم‌های مهم و محترمی توی زندگیم حضور دارن، که از هزار تا چند ده هزار کیلومتر دورتر زندگی می‌کنن و از لحاظ زمانی بعضاً ۳ سال بینمون فاصله افتاده. ولی ذهنم حتی اجازه نمیده تصور کنم که در طول این ۳ سال کوچکترین چیزی عوض شده. A matter of fundamentals. اصول کماکان پا برجاست. اون شخص هنوز همون شخصه و یه سری چیزها هیچوقت - یا حداقل در طول این بازه‌ی زمانی و مکانی که در ادراک من میگنجه، هیچوقت - عوض نمی‌شن.

دنیا بر پایه‌ی قوانین ثابت و غیر قابل تغییری می‌چرخه. بعد هر دوره‌ای دوره‌ی دیگه‌ای شروع میشه و این دوره‌ها دائم رو هم تا می‌خورن و به هم‌دیگه پی‌وند می‌شن. پی‌وند رو وقتی جدا می‌نویسی قشنگ‌تر به نظر میاد (ترجمه‌ی مستقیم görünüyor). یه جایی شرق‌تر از شرق، یه مرد عاقلی گفت تنها اصل ثابت دنیا، تغییره. حتماً دست‌کم هزار و یک نفر دیگه هم قبل و بعدش گفتن، حرف جدیدی نیست.

۱۳۹۴ فروردین ۴, سه‌شنبه

Fog (*)

بعد اینکه چند روزی خواب‌های وحشتناکی، از قصد کشتن یک نفر بیربط گرفته تا دنبال شدن به قصد کشت توسط یک نفر بیربط، میبینی، به امروزی میرسی که هرچقدر هم سعی کنی تمرکز کنی، ذهنت بسته اس و درست نمیشه. هر روش تمرکزی هم که امتحان میکنی مثل پرتاب بومرنگی میمونه که بعد اندک مدتی با سرعت بیشتری برمیگرده روی صورتت. باید بهتر از بومرنگ هم تشبیهی بشه پیدا کرد.

یه جایی بین تورنتو و استانبول، یه اتفاقی یا شاید سلسله اتفاقاتی افتاد. الان دیگه یادم نمیاد چی بود و کی شد ولی اثراتش از ناخودآگاهم وقتی که هوا تاریک میشه دوباره می‌زنه بالا. الان هم فقط نشستم اینجا تا یه طوری «این نیز بگذرد»ی اتفاق بیفته.

شاید بشینم Radiohead گوش کنم، شاید هم صرفاً به ریدیوهد فکر کنم. توی لیست کارهای مانده‌ام، در چند روز آتی تگ «برنامه ریزی آینده» قراره پاک شه - حداقل برای مدت مدیدی. الان که فکر میکنم Black Keys هم بد نیست؛ ولی آهنگ‌هاشون قوت موسیقیایی آهنگهای ریدیوهد رو ندارن.

مثل اینکه یه جایی بین این و این گیر کنی.

* از ــــــ

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

سال نوی خورشیدی

نمیدونم از دیروز کدوم بیشتر در خاطرم خواهد موند: تلاش مذبوحانه من و از. برای دیدن کسوف خورشید، یا برنامه‌ی پارتی مانند شبی که بیشتر آدم‌ها رو یا نمیشناختم یا حال سلام علیک کردن باهاشون رو نداشتم.

با چاقویی که برای من دیشب گم شد و امروز بعد از ظهر دوباره پیدا، ولی به طور کلی هرگز گم‌شده نبود و کلاً دست اح. بود، به نظرم میاد برای سال جدید - یا حداقل برای آینده‌ی نزدیک - باید حواسم باشه کمتر نسبت به باورهای خودم اطمینان داشته باشم. بودن توی ترکیه، ذهنم رو به مدل مدیریتی گستاخانه و متکبرانه‌ای متمایل کرده؛ از این تمایل باید مراقبت کرد، افراط فعلیش برام مشهود شده و اصرار بیشتر باعث زیان خواهد شد.

پارتی جالب نبود. ولی دیدن کسوف خیلی جالب بود، هرچند از اینجا کمتر از ۴۰٪ خورشید گرفته بود. از آ که ریکیاویک (ایسلند) زندگی می‌کنه، بعدش پرسیدم که کسوف کاملتون چطور بود؟ گفت نمیدونم، من خواب بودم بیشترش رو. یاد حرفی می‌افتم که دو هفته پیش، سر یکی از جلسه‌های تدارک برنامه‌ی نوروز امسال، وقتی در مورد بی‌طرفی‌ام حرف می‌زدم، گفتم: همین یکی دو سال پیش تحویل سال رو خواب بودم.

خورشید گرفتگی، نوروز، اینجور چیزا ماهیتی دارن که فکر می‌کنم هنوز از درکشون عاجزم. شاید یه موقعی فهمیدم چه خبره؛ نه که پیگیرش نباشم ولی فکر نکنم پیگیری عملیش راه به جایی ببره. به زعم من، باید گذاشت که سلسله ‌پیش‌آمدها سیر خودشون رو طی کنن. و در این میان، باید بیشتر تمرکز کرد بر آنچه از دیده‌ها پنهان است*.

*: جمله آخر، مقروض از آهنگ «بیست سال» پلاسیبو و تعدادی کتاب معنوی قرن‌های گذشته.