۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه

آش

ترجیح میدم این نوشته (نیز) تا حدی مبهم باشه. هم چون ترجیح میدم بیشتر مطالبش به طور عمومی منعکس نشه، یا اطلاعاتی بینابینی محفوظ بمونن، و هم اینکه توی ذهن خودم هم  ساختار نداره و شباهت تام با یه آش نپخته داره.

از نخودها و لوبیاها بگم، که بالاخره گویا قراره به زودی فارغ التحصیل بشم - یا کم کمش، از تزم دفاع کنم. نمی‌دونم مقاله به کجا میره ولی گویا استادم علاقه‌ی خاصی داره که فارغ‌التحصیلم کنه. ی می‌گفت فکر کنم اولین آدم آزمایشگاه هستی که داره «به زور» فارغ‌التحصیل میشه. عینک آفتابی زدم (همتراز برای این دوره*) و گفتم آره، Nobody fucks with me.

سبزی قضیه متشکل از تعدادی کتاب قرض گرفته از کتابخونه‌اس که باید بخونم و پس بدم و خرید لپتاپی که هنوز هم ته ذهنم جا گرفته و خلاصش نکردم، هرچند سلسله اعمال مشخصن. مسلماً‌ یه تعدادی کار دیگه هم که اسماشون الان به یادم نمیاد ولی یه موقعی مامانم تو آش ریخته بوده و سبزی‌فروش اصرار داشته اینا رو هم ببر. بهتره به یکی زنگ بزنم بپرسم اسمارو.

و نهایتاً، نکات توی ظرفی قرار میگیرن که تصویری از صحبت دیروزم توی ماشین استادی هست. ماشین دومی که بسی تمیز بود ولی مشخصاً ناتازه، که البته مطابق معمول (همتراز برای این دوره) خودم رو احمق جلوه دادم و تمیز و جدید بودنشون رو مساوی فرض کرده نشون دادم. پرسیدم جدیده؟ نه. صرفاً‌ کمتر استفاده میشه. ماشین خوبیه. ولی پشت ظرف ماجرا هم داستان‌هایی هست. سلسله بحث‌ها بریده بریده‌ی رفتن به مقصد به جایی پیش رفتن، که برام فریبندگی** استادم به مرحله یقین رسید، جایی کنار ۲+۲ = ۵ و سیب زمینی‌هایی که خریدم و بعد متوجه شدم توی آش نمیریزن. امروز بعد یه صحبت کوتاه محض تأییدش با م و صحبت‌هایی جزئی و کلی با اِ، آش قوامش رو گرفت و اینطور که پیش روتون میبینین، حاضر شد.

* (سنگک مثلاً): ترجمه‌ای به عمد مزخرف از Par for the course.
** (چه بدونم نمک و فلفل مثلاً): اول نوشتم روباه‌صفتی، بعد نتیجه گرفتم حیف روباهه. پس‌زمینه‌ی فعلی لپتاپم و ذات اِ هر دو روباهن؛ نه به لپتاپم قصد اهانت دارم و نه به اِ.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۶, یکشنبه

تصور

تصور کردم وقتی بعدش دوباره به حرکت افتادم، سلسله حوادث چطور پیش میرن.

احتمالاً اول به فرودگاه آمستردام میرسم. کنترل پاسپورت،‌ یه سری نیمه-نظامی اول کار یا اول کار مانده، چهار شانه و مو بور و ساختار چهره، ساکسون/ژرمن. از فرودگاه خارج میشم، با یه چمدون در دست و یه کوله پشتی به پشت. یه طوری خودم رو به ایستگاه قطار میرسونم (شاید هم چیز دیگه‌ای؟ بعیده.). سوار قطار میشم و نزدیک به ساعتی مشغول منظره‌ی گذرای یه کشور مسطح زیر سطح دریا میشم. میرسم روتردام. این وسط یه اتفاق مسخره ای افتاده - شاید اشتباهاً دو تا بلیط خریدم، شاید بارون راه افتاده، شب دیروقت شده - بالاخره یه اتفاقی از سر بخت بد پیش اومده. میرسم آدرس جدیدم. نمیدونم چقدر، یه مقداری با یه سری آدم جدید معاشرت میکنم و میرم توی اتاقم. کیف‌ها رو زمین میذارم.

بعدش چه اتفاقی میفته؟ یه لیست درست می‌کنم، از چیزهایی که برای اتاق و خونه‌ی جدید لازمه تهیه کنم. لباس‌هام رو عوض نکرده‌ام و مقداری خرت و پرت کوچیک از کیف و (یا) چمدون خالی می‌کنم تا دستم به یه دفترچه‌ و قلمی برسه (حوصله‌ی تایپ کردنش رو گوشی رو ندارم، یا شاید هم طبق معمول زیادی سنت‌گرا شده‌ام). لیستو ورمیدارم، نگاه سریعی به نقشه‌ی روی گوشیم میندازم، صحبت کوتاهی با آدمهایی که باهاشون معاشرتی شده، و بعد میرم بیرون بگردم. برمی‌گردم خونه، سریع به دسته‌ای آدم مهم‌تر خبر می‌دم که سلامت رسیده‌ام. دوباره راهی میشم.

وسط این ماجراها از تنهایی هول نمیشم. از محیط جدید و لهجه‌ی جدید و طرز راه رفتن جدید نمی‌ترسم. به یاد می‌آرم اون لحظه‌هایی که فراموش کرده بودم که ما همه‌مون در بهترین حالت یه دسته آواره‌ایم، و در بدترین حالت عبث‌ترین خلقتِ آسمان‌ها و زمین.
و حال ندارم اینجا شرح بدم چی عوض شده.
یه لیست می‌نویسم و میرم بگردم.
---
پ.ن. و البته هنوز هم ممکنه روتردام نرم.

۱۳۹۴ فروردین ۲۹, شنبه

(احتمالاً‌ من آدم مریضی‌ام)

همین چند وقت پیش، یه چیزی متوجه شدم (و الانی که دوباره به یادم اومد تصمیم گرفتم اینجا ثبتش کنم).

بیشتر از اینکه در کمبود این باشم که توی رابطه ای باشم، دلتنگ اینم که با دختری توی رابطه باشم و دعوامون بشه و به طور مسالمت آمیزی حل و فصلش کنیم. اینکه اعصابمون از همیدگه خورد باشه و یه طوری باهاش کنار بیایم.

دختر اینطور سالمی کمه یا اینکه من آدم مریضی‌ام. یای منطقی البته، هرآینه هر دو همزمان ممکنن.

۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

تجدد هم صرفاً بازگشتیست به گذشته

تموم شد.

خبرش رو هم توی فیسبوک نوشتم. پایانش مثل پایان رابطه‌ی قبلیم میمونه، بیشتر حالت قهر کردن داره تا دست تکان دادن و خداحافظی کردن. نمی‌دونم قهر کردن با مهندسی ه یا خاورمیانه، نمی‌تونم دو تا ماهیت رو از هم تفکیک بدم ولی از تفکیک دادنشون هم دیگه دست کشیدم، که نیازی دیگه به تفکیک دادنشون نیست - وقت تصمیم‌گیری رسیده و اگه بعداً از هم تفکیک شدن، از جدا جدایشون استقبال خواهد شد - یا نخواهد شد، بسته به اینکه با کدومشون باید قهر کرد.

بهم دوباره یادآوری شد که روابطم با آدمها چقدر گسترده‌تر از چند ارتباط کوتاه-مدت اطرافیانم هست. چقدر بیشتر آدم‌های مهم و محترمی توی زندگیم حضور دارن، که از هزار تا چند ده هزار کیلومتر دورتر زندگی می‌کنن و از لحاظ زمانی بعضاً ۳ سال بینمون فاصله افتاده. ولی ذهنم حتی اجازه نمیده تصور کنم که در طول این ۳ سال کوچکترین چیزی عوض شده. A matter of fundamentals. اصول کماکان پا برجاست. اون شخص هنوز همون شخصه و یه سری چیزها هیچوقت - یا حداقل در طول این بازه‌ی زمانی و مکانی که در ادراک من میگنجه، هیچوقت - عوض نمی‌شن.

دنیا بر پایه‌ی قوانین ثابت و غیر قابل تغییری می‌چرخه. بعد هر دوره‌ای دوره‌ی دیگه‌ای شروع میشه و این دوره‌ها دائم رو هم تا می‌خورن و به هم‌دیگه پی‌وند می‌شن. پی‌وند رو وقتی جدا می‌نویسی قشنگ‌تر به نظر میاد (ترجمه‌ی مستقیم görünüyor). یه جایی شرق‌تر از شرق، یه مرد عاقلی گفت تنها اصل ثابت دنیا، تغییره. حتماً دست‌کم هزار و یک نفر دیگه هم قبل و بعدش گفتن، حرف جدیدی نیست.

۱۳۹۴ فروردین ۴, سه‌شنبه

Fog (*)

بعد اینکه چند روزی خواب‌های وحشتناکی، از قصد کشتن یک نفر بیربط گرفته تا دنبال شدن به قصد کشت توسط یک نفر بیربط، میبینی، به امروزی میرسی که هرچقدر هم سعی کنی تمرکز کنی، ذهنت بسته اس و درست نمیشه. هر روش تمرکزی هم که امتحان میکنی مثل پرتاب بومرنگی میمونه که بعد اندک مدتی با سرعت بیشتری برمیگرده روی صورتت. باید بهتر از بومرنگ هم تشبیهی بشه پیدا کرد.

یه جایی بین تورنتو و استانبول، یه اتفاقی یا شاید سلسله اتفاقاتی افتاد. الان دیگه یادم نمیاد چی بود و کی شد ولی اثراتش از ناخودآگاهم وقتی که هوا تاریک میشه دوباره می‌زنه بالا. الان هم فقط نشستم اینجا تا یه طوری «این نیز بگذرد»ی اتفاق بیفته.

شاید بشینم Radiohead گوش کنم، شاید هم صرفاً به ریدیوهد فکر کنم. توی لیست کارهای مانده‌ام، در چند روز آتی تگ «برنامه ریزی آینده» قراره پاک شه - حداقل برای مدت مدیدی. الان که فکر میکنم Black Keys هم بد نیست؛ ولی آهنگ‌هاشون قوت موسیقیایی آهنگهای ریدیوهد رو ندارن.

مثل اینکه یه جایی بین این و این گیر کنی.

* از ــــــ

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

سال نوی خورشیدی

نمیدونم از دیروز کدوم بیشتر در خاطرم خواهد موند: تلاش مذبوحانه من و از. برای دیدن کسوف خورشید، یا برنامه‌ی پارتی مانند شبی که بیشتر آدم‌ها رو یا نمیشناختم یا حال سلام علیک کردن باهاشون رو نداشتم.

با چاقویی که برای من دیشب گم شد و امروز بعد از ظهر دوباره پیدا، ولی به طور کلی هرگز گم‌شده نبود و کلاً دست اح. بود، به نظرم میاد برای سال جدید - یا حداقل برای آینده‌ی نزدیک - باید حواسم باشه کمتر نسبت به باورهای خودم اطمینان داشته باشم. بودن توی ترکیه، ذهنم رو به مدل مدیریتی گستاخانه و متکبرانه‌ای متمایل کرده؛ از این تمایل باید مراقبت کرد، افراط فعلیش برام مشهود شده و اصرار بیشتر باعث زیان خواهد شد.

پارتی جالب نبود. ولی دیدن کسوف خیلی جالب بود، هرچند از اینجا کمتر از ۴۰٪ خورشید گرفته بود. از آ که ریکیاویک (ایسلند) زندگی می‌کنه، بعدش پرسیدم که کسوف کاملتون چطور بود؟ گفت نمیدونم، من خواب بودم بیشترش رو. یاد حرفی می‌افتم که دو هفته پیش، سر یکی از جلسه‌های تدارک برنامه‌ی نوروز امسال، وقتی در مورد بی‌طرفی‌ام حرف می‌زدم، گفتم: همین یکی دو سال پیش تحویل سال رو خواب بودم.

خورشید گرفتگی، نوروز، اینجور چیزا ماهیتی دارن که فکر می‌کنم هنوز از درکشون عاجزم. شاید یه موقعی فهمیدم چه خبره؛ نه که پیگیرش نباشم ولی فکر نکنم پیگیری عملیش راه به جایی ببره. به زعم من، باید گذاشت که سلسله ‌پیش‌آمدها سیر خودشون رو طی کنن. و در این میان، باید بیشتر تمرکز کرد بر آنچه از دیده‌ها پنهان است*.

*: جمله آخر، مقروض از آهنگ «بیست سال» پلاسیبو و تعدادی کتاب معنوی قرن‌های گذشته.

۱۳۹۳ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

"A Critique of the Pursuit of Happiness"

I translated this for a friend who I thought would want to read this blog post but can't read Farsi. Life presents people with many barriers, and language never ceases to be one. English helps every now and then, but it only goes so far. What follows is my English translation of another message from the center of the world.
----
There isn't much doubt in that there is a certain "something" missing in most, if not all, of our lives, and that the lack of that "something" - whatever it may be - brings us suffering. We can name that "something" happiness, which may not necessarily be a misnomer. However, I think pursuing this "happiness" is futile. I'll tell you why. My main premise is this: it is "better" for each being to be closer to Nature - or better to say, to it's Nature, since nothing except the ways of Nature persist in the long run.

Let me start by saying this: Do mountains and plains, animals, or plants, get happy or sad? Well the answer is obvious: No, or at least we don't know. From what we can know, we can only deduce that the beings of nature are neither happy nor sad. These words are conditions that we attribute to them. In their Natural state of being, these things simply "exist". For us, on the other hand, happiness and sadness are parts of our natural state. The fact that we attribute happiness and sadness to ourselves and other beings shows that being happy or sad is part of our natural state of being as homo sapiens.

The main word in the previous sentence is "Natural" and the main thing I'm trying to say is that a significant portion of the modern-day happiness-inducing behaviors we experience, don't stem from our group of natural behaviors and consequently don't lead to any end. Let me explain these "natural behaviors" with the example of pouring water in a dry well. It must stand that the the well itself has water. If you pour water into it, it may, for a limited time, have water but with this pouring water, the well is not going to become hydrated. It's a collection of rainwater and underwater currents and depth and etc. that defines the "natural behaviors" of this well. Maybe the only thing we can do for that [dry] well is not to pour water in it but to make it deeper so that it's "natural behaviors" would have it become hydrated again. At first glance, however, there isn't much connection between hydrating a well and making it deeper, except for someone who has a grasp on underwater currents dynamics and wells [construction] and etc.

Similar to this, a big portion of our current day happy existence is also at odds with our stacks of natural behaviors. We either fake it. Reference? All these extravagant cameras which are supposed to exaggerate colours such that instead of looking at life, we just look at the pictures we take of it. [Another] reference? The photo collection of happy-looking people called Facebook. [Another] reference? The happiness-filled parties full of people who are sad in solitude and use the gathering as an excuse to escape from this sadness.

Or we just busy ourselves with obsessions. One becomes a movie addict, the other a cigarettes-&-alcohol addict, the other a photography addict, one a sex addict, a book addict, a weblog addict, a food addict, a writing addict, a job addict, maybe a success addict, articles, start-ups, mysticism, love, whatever. Obviously none of these obsessions are bad in themselves, obviously everyone should and must and ought to pursue their interests. The problem is the way these interests are chosen to be pursued. It's that you chase it to run away from your sadness and depression and fuel this with "fear" and "neediness" so that the obsession would distract you from sadness and fear and depression and whatever else you are considering "bad". Or you can pursue it with happiness, with affluence. If you write, or read or take photos or hike or pray or whatever it is you do, it's not a form of begging for a brief release or a cry for "happiness". It should be in a state of abundance, so that I'm not chained by its need, but want it for what it is.

Another thing I want to say is that this word "Happiness" has gotten way too much attention, it's become overrated*. Happiness is undoubtedly an integral part of the good life, whatever definition your good may have; yet like a small child who loves the pickles served next to a main course but hasn't some in a while and his body's ion content has dropped, so now he has made it his mission to fill every food dish in the world with pickles, happiness has also transformed into a parameter everyone is unceasingly trying to increase, no matter the cost. Happiness is a parameter in our mind and body's natural behavior, it's part of a natural system.

Natural systems are way more buffered than to have their stable conditions be changed in the long term with pills and supplementary medications. If your body's lacking Vitamin D, this shows an imbalance much deeper than your Vitamin D count. You can of course take Vitamin D pills, but if you want to fix the imbalance in the long term, you would probably need to change something significant in your life. In your food habits, sleep, physical activities, or as is often said you need to fix your "lifestyle". By taking Vitamin D pills, you may mask one of the symptoms of that imbalanced lifestyle, but that imbalance will do its harm in other many other places. Like a fever that signifies illness, although it must be controlled, forcibly nullifying it is not good for the body nor does it signify health. Lack of happiness is like this too. We can't fix that fundamental imbalance which shows itself in the form of a happiness deficiency with small fragments of happiness.

So what can we do now? I guess nothing, we can't do much. Let's not have a thirst for anything, especially happiness. Let's not pull or push it. Let's leave happiness alone, it'll return with other things on its own accord whenever balance comes back. Let's not be afraid of being unhappy, of weariness and loneliness. Saying this and carrying it out though are two entirely different things.

P.S. I think to myself imagine if someday one would be able to write, hike, brew tea, and love without a sense of fear or need. I know that this is neither perceivable nor imaginable.
---
*: original writer used this word in English.