۱۳۹۴ آذر ۲۲, یکشنبه

چرت‌گویی در باب هنر

هنر گاهی هست و گاهی نیست. مثل مصیبت که گاهی هست و گاهاً نیست. نوشتن خوب هم بعضاً از خواندن نوشته‌‌های خوب برانگیخته می‌شود و بعضاً‌ هم از خواندن نوشته‌های بد. نه مثل بارون که بعضاً برانگیخته می‌شود و بعضاً نه که کس جز هواشناسانِ با-خدایگان-یکسان آن را نشناسند و اسم بدان ندهند.
در کنترل خود، مرضیست که هنر را مسموم می‌کند. مسموم هم نه، بی‌طعم، که حتی سم را هم طعمیست (باور کنید). به مثابه‌ی سرخ کردن برای مواد غذایی یا جلوگیری از صحبت‌های تند سر میز خوراک. صور هنری رو میشه تحلیل کرد، از موسیقی گرفته تا اداهای بویایی، لباس‌های تن خوش‌تیپ‌‌ترهای شهر‌های اروپایی تا حرکات دست کسی که چند دیقه پیش از کلاس سالسا برگشته. نهایتاً همه‌اش یه طوری به ناخودآگاه انسان ربط پیدا می‌کنه. و اثر هرچه عمیق‌تر و تیزتر، هنر بهتر.

این‌گونه‌است که خودسانسوری است کاری زشت. بایست یا هیچ نگفت یا با خنجر وارد اتاق شد.

قدیم‌ها با چی وارد اتاق می‌شدن؟

۱۳۹۴ آذر ۶, جمعه

تمرکز و عدمش

چند روزه تمرکز کرده‌ام رو قطعاتی از کد پایتون که قراره دیتا رو از یه جا بگیره و به جای دیگه‌ای برسونه. هر قسمتش دچار مشکل و مصیبت جدایی‌ هست که حل کردنش نیاز به وقت و حوصله داره، ولی کار به جایی رسیده که مهم‌ترین مشکل‌ها حل شده‌ان و حال با چند تغییر کوچیک کد به تمام احتمالاً تکمیل شه.

بین خوندن متن توضیح یکی از کتابخونه‌های پایتون، در جستجوی راه چاره‌ای برای یکی از مشکل‌ها، آهنگ کلمبیای اویسیس باز بود. جایی که گیتارها شروع می‌کنن جمله زدن به کل حواسم پرت شد و یادآوری شد در حال حاضر در صدر امور صبر است، برای رسیدن گیتار الکتریک.

سعی هم می‌کنم اینجا بیشتر بنویسم.

۱۳۹۴ آبان ۱۷, یکشنبه

سرزمین آزادگان، وطن شجاعان

اگه از شیکاگو هم بخوام بگم، باید بگم که بر خلاف انتظارم هیچ حس خاصی نسبت به اینجا بودن نداشتم. الان که تقریباً ۲۶  ساعت تا ملاقات حضوریم توی فرودگاه اوهیر با بوئینگ ۷۷۷ مونده، می‌تونم یه چیزایی در مورد چند روزی که آمریکا بودم بگم. ولی چندان حرفی برای گفتن نیست.
برج‌هایی که قبلاً شیکاگو بوده‌ان، هنوز هم شیکاگو مستقرن. یه چند تا همسایه بهشون اضافه شده، منجمله برج ترامپ. هنوز هم هفت‌تیرکشی توی مدارس صفحه اول روزنامه‌ها رو پر می‌کنه. از ۱۵ سال پیش تعدادشون حسابی کمتر شده، ولی باز هر بار که اتفاق میفته، یادآوری ه برای اینکه همین ۱۰۰ سال پیشتر نبود که کلمه‌ی wild و west رو کنار هم استفاده می‌کردن.

نمی‌دونم به قدر کافی به گرایش ماجراجویی آمریکایی وفا کرده‌ام یا واقعاً بهتر بود با ماشین استقراضی، تنهایی می‌رفتم میلواکی سک سک کرده برمی‌گشتم. این رو زمان مشخص می‌کنه احتمالاً.
ایلون ماسک یه جایی گفته بود این مملکتی از ماجراجوهاست، این ایالات متحده. درست نمی‌فهمم ماجراجویی چطور به حقوق حمل سلاح گرم و خودشیفتگی و جهل فرهنگی ربط پیدا می‌کنه. آمریکا رو واقعاً نمی‌فهمم، ابهام روی ابهام؛ چیز مهمی‌ه و گمانم باید قسمتی از تلاش و وقتم رو با پیگیری فهمش شریک شم.

۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

صبح آخر فیلادلفیا

اتاق هتل از بهترینِ مکان‌ها برای پست وبلاگ نوشتن‌اند. ۱۳ سال گذشت تا به اینجا بتونم برگردم و توی پرواز رفت حتی یک بار هم بالا نیاوردم. ۵ روزی که فیلادلفیا بوده‌ام، فرصت کافی بهم نداده که آمریکا رو باز بشناسم. یه مقداری هم برام عجیبه که از وقت اومدن هیچ حس خاصی نسبت به اینجا بودن ندارم. چندان حس تعلقی نسبت به اینجا ندارم. البته یه مقداریش هم به این برمیگرده که این ۵ روز بیشتر داشتم کنفرانس رو بهتر میشناختم و کمتر آمریکا/فیلی رو.
کم کم داره صبح میشه و شهر به حرکت برمیگرده و باید برم از چند ساعت باقی مونده‌ام توی فیلادلفیا بهترین استفاده رو بکنم. تا برسم شیکاگو و ببینم اونجا احساس تعلقی به سرم می‌زنه یا نه.
چطوری‌ه که این کشور اینقدر مهمه؟

۱۳۹۴ آبان ۵, سه‌شنبه

یادآوری شماره‌ی ۳۳

۱. توی فیسبوک، اینستاگرام یا هر شبکه‌ی اجتماعی دیگه‌ای‌، و حتی خب دنیای واقعی؛ در پز دادن* با عکس‌های دوستان و نزدیکان فرق چندانی با پز دادن با عکس داشته‌ها نیست. منظورم از داشته‌ها، هر ماشین و کتاب و گیتار و عینک آفتابی و غذا و هوای تمیز‌ و الخ‌ه. هر دوی این‌ها، دوستان و داشته‌ها، در نهایت پز دادنه. فرق اساسی توی اینه که اونایی که پز روابطشون رو میدن، وقتی اون روابط رو از دست دادن، بعد چند لحظه تأمل سطحی نمی‌رن یه رابطه‌ی جدید بخرن. به مرز جنون می‌رسن و برمی‌گردن، و سپس شاید فلک برگشت و اتفاقی افتاد. به نظرم احتمالاً به خاطر اینکه راه میان‌بری برای روابطی که بشه پزش رو داد وجود نداره. نمی‌تونی با سکس یا پول یا هر هزینه‌ی دیگه‌ای اعتمادی رو بخری که منتج به احترامی بشه که رابطه‌تون رو به جایی برسونه که بتونی باهاش پز بدی. باید صرفاً وقت بذاری، تک تک کیلومتر‌های جاده رو پیش بری، ضعف‌ها و مرض‌ها و هویت خودت رو وسط بذاری، تا اون اعتماد پیش بیاد و اینطور رابطه‌ای شکل بگیره. که فعلاً بهش بگیم رابطه‌ی پز‌دادنی. پزدادنی، چون میشه توی فیسبوک باهاش پز داد. و هیچ راه میان‌بری برا ایجادش نیست. فقط می‌تونی از هویتت مایه بذاری.

۲. کوه رفتن رو معادل قله زدن بگیریم، چون از واژه ی قله زدن یا فتح کردن یا صعود کردن خوشم نمیاد. کوه رفتن هم هیچ راه میان‌بری نداره. نمی‌تونی با هلیکوپتر بری بالای قله، چون اگه بری اون موقع با هلیکوپتر رفتی، کوه نرفتی. اگه بخوای کوه بری، فقط یه راه وجود داره، و اونم پیاده بالا رفتنه. کسی هم بعداً نمی‌پرسه تجهیزاتت جمعاً چند هزار دلار بود. کسی اصلاً‌ نمی‌پرسه چی تنت بود. صرفاً شاید بپرسن اون بالا که بودی، تو قله، عکس گرفتی؟

-------
*: قصد ندارم با عبارت «پز دادن» به همچین کاری مضمون منفی‌ای بدم. همچین کاری هم جای خودش رو تو دنیا داره. خودم کم پز نمی‌دم.

۱۳۹۴ مهر ۲۳, پنجشنبه

یادآوری ش۱۴

این لحظه، گوشیم رو دوباره رو میز گذاشتم، کنار لیوان قهوه‌ای که سعی می‌کنم هرچه سریع‌تر تمومش کنم، که قهوه‌ی سرد از نادر پدیده‌هاییه که از خیانت هم بدتره. تو فیسبوک به پست آ جواب دادم که نمی‌رسم من هم مادرید بیام، چون احتمالاً اون موقع شیکاگو یا جایی اواسط اقیانوس اطلسم. جواب دادن به آدمی که دو سال پیش با هم در تماس بودین پس زمینه‌ی ذهنت رو مقداری به همون دوران می‌بره. همین لحظه بود که با پس‌زمینه‌ی آهنگی در وصف خیانت، مقایسه کردم که کجا می‌خواستم باشم و الان کجام، و متوجه شدم دقیقاً رو هم افتادن. حتی با این شبهای طولانی و فایل‌های اکسل و ورد که خودشون خودشون رو پر نمی‌کنن، باز دقیقاً جایی هستم که می‌خواستم باشم. حداقل از این لحاظ.

۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

انسان، حیوان اجتماعی

دیروز بعد از ظهر یه کافه‌ی آفتابی با س نشسته بودیم و در مورد روابط دوستانه‌مون صحبت می‌کردیم. نتیجه این شد که فهمیدیم س وقتی با کسی آشنا میشه، با سپری کردن زمان و تجربه مشترک بهش اعتماد می‌کنه و باهاش احساس راحتی می‌کنه - به جایی می‌رسه که بتونه بهش بگه دوست، و نه آشنا؛ ولی دستگاه تنظیم روابط من برعکس کار می‌کنه: اولِ کاری، یه سری رو در جا دوست و معتمد می‌شناسم، بعد به مرور زمان اونایی که هنوز از این اعتمادم سو استفاده نکرده‌ان، توی گروه دوستام نگه می‌دارم.

س می‌گفت این سیستمت بستر هزار و یک ناراحتی* رو آماده می‌کنه. حق با اون بود. فراموش کرده‌ام به خاطر چه اصل اخلاقی‌ای بود که سالیان دور تصمیم گرفتم همچین سیستم روابطی داشته باشم.
--
*: ترجمه فارسی خوبی پیدا نکردم. انگلیسی: disappointment هلندی: teleurstelling