۱۳۹۸ شهریور ۱۶, شنبه

هدلاین‌های روزنامه‌های بریتانیا، دیروز


مدت‌هاست برام مسأله شده که چی باعث میشه امپراتوری‌ها سقوط کنن؟ سخته مورخ‌ها رو بایاس (متعصب؟ تبعیض‌دار؟) ندونیم، بخصوص وقتی انواع و اقسام کسانی فهیم و باشعور که دور و نزدیک میشناسیم نظراتشون درباره‌ی هر مدل توضیح دهنده اینقدر متفاوته. شنیدم این کتاب درن آجم‌اوغلو هم در همین باره‌اس، و خوبست، و هنوز نخونده‌ام.

سان، دیلی میرور، و دیلی ستار از سطل آشغال‌های بریتانیا‌ی کبیر هستن. روزنامه‌های بهتر زیادن، تایمز و گاردین مثلاً. ولی انتظار دارم که در چند دهه‌ی گذشته که بریتانیا فقیرتر و فقیرتر شده، خواننده‌های این سه به نسبت بیشتر و بیشتر شده.

۱۳۹۸ تیر ۲۶, چهارشنبه

عادات، مرسومات، ارزش‌ها در حیطه روابط

آدم‌های دیگه از وجود بسیاری از مرسومات و عاداتشون آگاه نیستن. گمان می‌کنن در نیاوردن کفش دم در خونه  «بده» و نه «نامرسوم». وقتی می‌بینن یکی کفشش رو در نمیاره، یا در حین سلام سرش رو تکون کوچیکی نمی‌ده، ناراحت می‌شن. من اینطور نیستم.

ایرانی‌ها عادات و مرسومات و ارزش‌های خودشون رو در قبال روابطشون دارن.* مقصود از روابط، معنای جامع کلمه‌اس. غیر‌ایرانی‌ها هم، بسته به فاصله‌ فرهنگی‌شون از ایران، عادات و مرسومات و ارزش‌هاشون از نسخه‌ی ایرانیش فاصله می‌گیره. مثلاً عادات اروپایی‌ شبیه به عادات آمریکای شمالی‌ه، و کمتر به عادات ایرانی‌ها. عادات یونانی‌ها به ترک‌ها شبیه‌تره تا به انگلیسی‌ها.

خیلی از دوستای ایرانی‌ام، از اینکه من رفتار‌های خلاف عادات و مرسومات و ارزش‌های روابطی ایرانی بهشون نشون دادم ناراحت شده‌اند. از اینکه ناراحت شده‌اند به مرور زمان آشفته شده‌ام و الان، بخصوص در مورد دوستای ایرانی غرب‌نشینم، ایده‌ای از اینکه چطوری باید باهاشون برخورد کنم ندارم. با ن باید تو دانشگاه روبوسی کنم‌ (غربی) یا دست تکون بدم (ایرانی)؟ یا اینکه وقتی دوستام رو دعوت کردم، براشون چایی آماده کنم (ایرانی) یا اینکه بهشون بگم همه چی هست هرچی خواستین خودتون وردارین (آمریکای شمالی)؟

و سال‌هاست سر این گیر کرده‌ام که وقتی یه دوست قدیمی ایرانی، یهو این نزدیکی‌ها سبز میشه یا من اطراف اون سبز میشم، چه رفتاری سزاست؟ بایستی پیام بفرستم و علاقه‌ام رو به صحبتی مجدد ابراز کنم، یا اینکه پیامی عمومی تو فیسبوک یا جایی دیگه بنویسم و منتظر پاسخ باشم؟ مهم‌تر، از کی می‌تونم انتظار داشته باشم برام وقت بذاره و حوصله‌ام رو داشته باشه؟ کسانی که ازشون این انتظار رو میتونم داشته باشم چه شکلی‌اند؟ این سمت تخت می‌خوابن یا اون سمت؟ وقتی شلوار می‌پوشن، کدوم پاشون رو اول تو شلوار فرو می‌کنن؟ کفشاشون رو دم در در میارن؟ وقتی میرن حموم، اول صابون می‌زنن یا شامپو؟ بند کفشاشون رو چطوری می‌بندن؟ لباس‌های روشن و تیره رو قبل از انداختن تو ماشین، جدا می‌کنن؟

بارها دوستای قدیمی‌ام این اطراف اومده‌ان یا اطرافشون بوده‌ام و صحبتمون نشده (نه فقط دوستای ایرانی‌ام، بلکه معمولاً‌ دوستای ایرانی‌ام). باری دیگر یکی از دوستای قدیمی این اطراف اومده و بهم اطلاعی از اومدنش نداده و این آشفتگی دوباره به خاطرم برگشته. دیگه هیچ فهمی از اینکه کی رو می‌تونم «دوست» خطاب کنم و کی «آشنا»ست، ندارم. گویا مفهوم «اعتماد» رو به کل فراموش کرده‌ام.
----
* و البته قومیت‌های مختلف ایرانی، مرسومات و عادات و ارزش‌های متفاوت خودشون رو. این تفاوت‌ها خیلی کمتر از تفاوت‌های بین مرسومات و عادات و ارزش‌های ایرانی‌ها با غیر‌ایرانی‌هاست و برا همین اینجا نادیده گرفته میشه.

عادات، مرسومات، ارزش‌ها

تورنتو که بودم، س می‌گفت یکی از مسائل (حتی «مشکلات») کانادا، عدم هماهنگی ملیت‌ها و نژادهای مختلف ساکنشه. می‌گفت هرقدر لیبرال باشم کماکان برام سخته باور اینکه یه بچه‌ای توی تورنتو می‌تونه بزرگ شه و هیچوقت تو عمرش لازم نشه انگلیسی یاد بگیره. قبول دارم، عجیبه. س ادامه می‌داد که: سفیدپوستا هم جمع خودشون رو دارن و نزدیک شدن بهشون راحت نیست. این هم برام قابل درکه؛ مرسومات و عادات این مردم متفرقه، و بدون اندک هماهنگی‌ای، اختلال اجتماعی سر هر چهارراه پدیدار میشه. و البته که سفیدپوستا از همه بیشتر کانادا بوده‌اند، و معمولاً قدرت بیشتری دارند، و معمولاً مرسومات و عادات خاص خودشون رو دارند، ملغمه‌ای از پسمانده‌ی دوران اروپایی گذشته و اثرات فشار‌های جغرافیای آمریکای شمالی. ولی برام عجیب بود که س به سختی با سفیدپوستا ارتباط برقرار می‌کرد. ایرانی‌ها باز نسبت به خیلی از ملیت‌های دیگه، چینی و هندی مثلاً، عادات و ارزش‌هاشون به غربی‌ها شبیه‌تره.

آ هم می‌گفت احتمالاً خیلی راحت‌ه برات که با سفیدپوستا ارتباط برقرار کنی [و تو جمعشون پذیرفته و ادغام شی].

اشتباه ‌نمی‌گفت، برام خیلی راحته. تجربه‌ی سال‌ها این سمت و اون سمت زندگی کردن مرسومات و عادات اجتماعی رو تبدیل به ابزار کرده. در حالی که بیشتر کسانی که باهاشون مواجه میشم از وجودش آگاه نیستن. مَثَلش مَثَل ماهی‌ای‌ه که تو آبه. ازش می‌پرسند اینهمه تو آب شنا می‌کنی خسته نمی‌شی؟‌ می‌پرسه:‌ آب چیه؟ بیشتر آدم‌ها ماهی‌اند. مثلینکه من نیستم و این اصلاً معمول نیست.

۱۳۹۸ خرداد ۲۳, پنجشنبه

جواب‌هایی برای لیست تورنتو

لیستی که اینجا نوشته بودم.

۱. فاصله مدرسه مون و کتابخونه ۱۰ دقیقه اس.
۲. پارک نزدیک خونمون خیلی تغییر کرده!‌ قبلاً روشن و مرتب و سرحال بود. حال علف‌های هرز، آدمهای عجیب و غریب، و تعدادی ملزومات بیخانمانی میبینی. درخت‌ها پابرجان، ولی احتمالاً اون موقع بوته می‌کاشته‌ایم. جاهایی که به عنوان محل کاشت بوته‌ها در خاطر داشتم دیگر محتوای خاصی ندارند.
۳. chinatown نرفتم. از کنارش رد شدم ولی نه از جاهایی که کیوسک‌های عجیب و غریب داشت. میخواستم یه شب dumpling بگیرم ولی فرصت نشد/خستگی چیره شد.
۴. به سمت ساحل دریاچه انتاریو که میری، موازی ساحل یه بزرگراهی در ارتفاع ۳ یا ۴ طبقه‌ای از سطح زمین داونتاون رو از شریان شرقی-غربی جدا می‌کنه. احتمالاً جایی اون حوالی بود. و شبی شبیه گذشته اونجا بودیم و صحبت می‌کردیم. فروشگاه A&C games کارت‌های mewtwo زیادی داشت، بعضیاشون ژاپنی. هیچ‌کدوم سه تا attack نداشتن.
۵. به مدرسه ابتداییمون رفتم و سوت و کور بود بیرونش. خجالت کشیدم برم داخل. ترجیح میدم تصور کنم مدرسه دیگه تعطیل شده بود و کسی اونجا نبود.
۶. به nofrills سر نزدم. اما سوپرمارکت‌های دیگری رفتم و سوپرمارکت‌های هر کشور جذابیت خاص خودشون رو دارن.
۷. نمیدونم کدوم دانشکده بودیم که توش در مورد فضا و سیاره‌ها یاد گرفتیم. ولی با س که پیاده‌روی می‌کردیم، اشتباهی وارد یه ساختمون دانشکده حقوق تورنتو شدیم که بیشتر شبیه صحنه‌ی فیلم‌های ترسناک بود. تعجب بیشتر ما بابت محلش، دقیقاً مرکز شهر تورنتو. کاش بیشتر از اونجا عکس میگرفتم.
۸. کتابخونه عمومی ای که میگفتم ۴ طبقه داره. بخش آخر کتاب‌های رفرنس و نادره، که یه سری متخصص عینکی دستکش به دست مشغول لطافت‌کاری با برگه‌های نازنین بودن. طبقه سوم یه بخش کتاب‌های science fiction داشت، که متأسفانه فرصت نشد بیشتر بگردم. آدم‌های عجیب و غریب توی کتابخونه کم نبودن. پلیس هم هرازگاهی دوری می‌زد. پشت کتاب‌خونه یه باغچه‌ی کوچک هست که تعدادی گیاه (سبزیجات خوردنی؟) توش کاشته شده بود.
۹. ناظم مدرسه رو ندیدم. اگه می‌دیدم قیافه‌اش رو در لحظه جا می‌آوردم. فکر کنم به آدم‌های دیگه اخم کرده‌ام. شاید مستحقش نبودند.
۱۰. پیتزاهای دبستان هم بابت نرفتنم به داخل دبستان ناشناخته موند. ولی سکه‌های loonie و toonie رو بازشناخته، با خودم پس آوردم.
۱۱. رفتم شهر‌بازی دریاچه تورنتو. روزی پربارون بود و شهربازی تعطیل و بیشتر جزیره سوت و کور. عکس‌های بسیار خوبی گرفتم. حوصله‌ام چندان سر نرفت، یا کمتر از حد انتظارم سر رفت. یه پرنده‌ی سمج به ساندویچم گیر داده بود و رهاکن نبود.
۱۲. بالای cn tower نرفتم. مسخره گرون بود.


۱۳۹۸ فروردین ۲۳, جمعه

On spilt milk

REM یه گروه راک‌ه. یکی از معروف‌ترین آهنگ‌هاشون،‌ Losing my religion ه. لوزینگ مای ریلیجن، موزیک ویدیوی خوبی داره.

در واقع همیشه به نظرم خوب میومد، ولی نمی‌تونستم بگم دقیقاً چیش بود که اینقدر خوب بود. صرفاً که، زیبا بود. هنرمندانه است.

جدیداً متوجه شدم چیش بود.

زندگی طیفی از تشبیهات مناسب تا نامناسب‌ه. به مثال عبور دو کشتی در تاریکی از هم. خاله‌زنک‌بازی. چقدر شبیه {فامیل نزدیک‌}ای!

به یه آدمی که یه چیزی رو نمیشناسه، تجربه نکرده، چطور اون چیز رو توضیح میدی؟ «شبیه شتره، ولی گردنش طولانی‌تره و بدنش پر از خال‌ه». «شبیه موبایل‌ه، ولی یکم بزرگ‌تر و سنگین‌تر».

ولی پایان یه رابطه عاطفی رو به یه آدم دیگه چطوری توضیح میدی؟ پایان یه رابطه عاطفی، شبیه به چیه؟

تو جُک‌سرای* ریچارد آیوادی، کتاب The grip of film، ریچارد نوشته**: چی توی رابطه‌ست که وقتی تموم میشه، انگار حفره‌ای تو ذاتت ایجاد شده و هیچ ایده‌ای نداری از کجا اومده ولی می‌دونی همیشه باهات خواهد موند؟» بعد اینکه اینو خوندم (شاید به طور اتفاقی) آهنگ لوزینگ مای ریلیجن رو باری دیگر گوش کردم. و اون موقع بود که متوجه شدم.

از دست دادن یه رابطه عاطفی شبیه از دست دادن ایمان ه.

و اینه که ویدیوی آهنگ اینقدر خوبه.

و اینه که خود آهنگ اینقدر خوبه.

لوزینگ مای ریلیجن تکیه کرده روی یکی از بهترین تشبیهاتی که تا به حال شنیده‌ام.

زنده‌ام که با این تشبیهات مواجه شم.

----
* ترکه یه جَک می‌بینه فکر می‌کنه جُک‌ه، می‌خنده.
** نقل خیلی به مضمون. ریچارد نخون اینارو.

۱۳۹۷ بهمن ۲۰, شنبه

لیستِ تورنتو

دارم لیستی مرتب میکنم از کارهایی که باید وقتی رفتم تورنتو انجام بدم. میگم «مرتب» ولی ترتیب خاصی ندارن:

  • اندازه‌گیری فاصله بین مدرسه ابتداییم و کتابخونه‌ی دوران تورنتو. واقعاً اونقدر که تصور می‌کردم دور بود؟
  • پیگیری گیاه‌ (درخت‌؟) هایی که تو پارک نزدیک مدرسه یه روز بهاری کاشته بودیم. هنوز زنده‌ان؟ پلاکی از ما برجاست؟
  • chinatown هنوز هم بوی کثافت میده؟ خیابونهاش هنوز پر خیسی و بخارن؟
  • اون جایی که یه فروشگاه ژاپنی مانند (کره‌ای شاید؟) که یه کارت mewtwo با سه تا attack به زبان ژاپنی دیدم کجا بود؟ یادمه یه شبی داشتیم با دوستای بابام بعد از یه شام مانندی پیاده روی می‌کردیم و از جلوش رد شدیم. نزدیک یه بزرگراه از هم خداحافظی کردیم. خیلی دیروقت بود، خیابون‌ها (غیر از بزرگراه که بالاتر از سطح زمین بود) خالی بودن.
  • پیگیری معلم ایرانی‌تبار مدرسه ابتداییمون. فکر کنم قسمت مهمی از اندک سلامت روانی فعلیم رو مدیون اونم. یادمه یه بار چشمش خونی شده بود و ازش میترسیدم. شاید از استرس یکی از رگهای چشمش ترکیده بود. شاید هم عمل چشمی انجام داده بود.مطمئنم از دعوایی چیزی نبود، چون جای دیگه‌ای از بدنش آثار ضربه‌ی فیزیکی نداشت. فکر نکنم دیگه اون دبستان کار میکنه: توی وبسایت پیداش نکردم. شاید مدیر دبستان اطلاعی ازش داشته باشه. بد نیست براش یه بسته استروپ وافل ببرم.
  • فروشگاه nofrills ای که دائماً‌ میرفتیم کجا بود؟ یادمه خیلی دور بود و مصیبت بود. فکر کنم نزدیک یه فروشگاه future shop بود، ولی اونا گویا خیلی وقته بسته شدن.
  • دانشکده‌ای که اون astronomy summer camp توش برگزار شد. تقریباً مطمئنم یکی از دانشکده‌های دانشگاه تورنتو بود، ولی اینکه کدومشون بود رو خاطرم نیست. راهروهای تاریک و بزرگی داشت و توی کمپ بهمون اسنک‌های مزخرفی میدادن. یه بسته کوچیک چیپس و یه آبمیوه با برندی ناآشنا. و فکر کنم نزدیک خیابون کتابخونه‌ی عمومی دوران کودکیم ه. الان که فکر می‌کنم، عجب آشغال‌هایی برامون خریده بودن: مگه موز و سیب چقدر از doritos و lays گرونترن؟
  • شمارش طبقه‌های کتابخونه عمومی. چرت میگم، چک کردم رو اینترنت و پنج طبقه بیشتر نداره. ولی آیا طبقه پنجم اونقدر که یادم مونده ترسناک بود؟
  • بایستی یه نگاه کج به ناظم دبستان بکنم. یه بار زمان نهار منو اشتباهی به جای اینکه به میز کلاسمون ببره، با بچه‌های بدرفتار تنبیه کرد. اسمش یادم نیست و احتمالش خیلی زیاده دیگه اون دبستان کار نمیکنه.
  • پیگیری جایی که دبستانمون پیتزا ازش میگرفت. پیتزاهاش خوب بودن. شاید اگه الان بخورم بدم بیاد.
  • رفتن به شهر بازی جزیره تورنتو. احتمالاً حوصله‌ام سر بره.
  • چک کردن اینکه آیا کیک‌های بالا cn tower هنوز هم بی‌مزه‌ترینِ کیک‌هان؟
یه سری رویکرد‌ها رو اینترنت تغییر داده، یه سری رو نه. از کجای اینترنت میتونم بپرسم کجای تورنتو میشه یه فروشگاه ژاپنی پیدا کرد که اواخر دهه ۹۰ میلادی یه کارت mewtwo با سه تا attack داشته؟

هوم. نه؛ اگه کمی وقت بذارم احتمالاً‌ جواب اینو هم میتونم تو اینترنت پیدا کنم. 

۱۳۹۷ بهمن ۱۰, چهارشنبه

عادات منتخب

سه هفته مونده به اتمام سال ۲۸ ام، دارم به همخونه‌ای قبلی عکسی میفرستم که تصویرش از چینش خوب طبقه‌‌ دوم خونمون، اتاقک کوچیک رو به بالکنی که قبلاً‌ توش میموند، واقعی‌تر باشه. ابزار اضافی آیکیا رو نگه میدارم که شاید در آینده لازم باشن. برچسب هرچی از سوپرمارکت ورمیدارم رو چک می‌کنم که ببینم سم‌های جهان‌شمول توشون نباشه. حوصله‌ام سر می‌ره و تصمیم می‌گیرم برند مربای منتخب رو تغییر بدم. صفحه‌ی فلان سایت دستور غذا رو می‌بندم، که سری قبل که از یکی دیگه از دستور غذاهاش پیروی کرده بودم نتیجه چندان دل‌چسب نبود. کدوم یکی از این‌ها جدیدن و کدوم‌ها رو مدت‌هاست دارم انجام می‌دم؟
(از چند ماه پیش)